موضوع : | بازدید : 0 | تگ ها :
تاريخ : پنجشنبه 27 دی 1397 | 20:47 | نویسنده : پویا

 

 

 

بعد از ظهری پسر گلم پیمان جان زنگ زد گفت
حاجی شب مهمون داریم.
گفتم مهمون جبیب خداست . خوش اومده.
حالا این مهمون کی هست؟
گفت حاج اقا اکبری.گفتم باشه پسرم. بگو شام تشریف بیاره.
گفت حاجی خیلی اصرار کردم قبول نکرد گفت بعد شام میخوام
بیام ملاقات حاجی.
حاج اقا اکبری انسان خوبی هست از دوستان و همکلاسیهای پیمان ماست
دیپلمشو گرفت رفت حوزه شد اخوند. بعدا هم تا لیسانس خوند.
شب ساعت 9 تشریف اوردند. بعد چاق  سلامتی  نشستیم. الان هرجا بری
هر جا با هرکس بشینی صحبت سیاسی هست و اوضاع قمر در عقرب مملکت.
با حاجی اکبری هم مشغول صحبت بودیم که این ترکش بد قلق شروع به حرکت
کرد وقتی هم حرکتی بکنه من میرم عالم برزخ را میبینم و بر میگردم.
حاج اکبری بنده خدا دست پاچه شد. پیمان جان مثل همیشه رفت از یخچال
روغن بادام را اورد تا کمی پشتمو ماساژ بده. حاجی اکبری گفت الا بالا
خودم باید ماساژش  بدم.
عبا و عمامه را کند و گذاشت زمین شروع کرد به ماساژ دادن.
واقعا هم یک ماساژور قابلی بود. حالا کجا چطوری یاد گرفته بمونه.
در حین ماساژ گفت حاجی خدا را شاکرم که من تا بحال درد کمر و گردن و پا نداشتم
اقا ما را میگی یهویی زیر ماساژ زدیم زیر خنده انهم چه خنده ای وای وای!!!
مدتی هم بود از دست این زندگی  ناکردار که حضرات برامون هدیه دادن خنده ای
نکرده بودم
بنده خدا حاج اکبری همینطور حاج و واج داشت منو نگاه میکرد.
پیرهنو کشیدم پائین بلند شدم . دیدم بنده خدا بد جوری قرمز کرده.
گفتم جوان الهی قربونت بره حاج پویا ببینم تو مگر 30 سال تو ارتش خدمت کردی؟
ایا شبا تو بیابونا نگهبانی دادی. تو سایتهای رادار کنار خلیج فارس سه روز سه روز
نگهبان بودی؟ تو چبهه تو خط مقدم با اون کوله پشتی یکسال و نیم زیر گلوله
دشمن بودی. اصلا شما نه جز تعداد انگشت شمار بقیه اخوندا چه زحمتی کشیدن
که ارتروز گردن و زانو یا دیسک کمر بگیرن فداتشم.
گفت بله حاجی ببخشید یهویی به دهنم امد. گفتم پسرم همیشه بخصوص در جمع بالای منبر
سعی کنید حرفهایی بزنید که با اسلام  و با علم روز همخوانی داشته باشد.
الا زمان زمان پیشرفت علم و تکنولوژیه. قدیم نیست که هرچی بگی پا منبریها
بگن سمعا و طاعتا.
اره پسرم . البته منو حلال کن خنده منم مثل حرف شما یهویی اومد.
همه خندیدم واقعا شب شادی داشتیم  و درد ترکش هم یادم رفت خدا را شکر.
چون خنده باعث تسکین خیلی از دردهاست امال متاسفانه تنها چیزی که دیگه
بما روی خوش نشان نمیده همین خنده هست.

خدایا ای افریننده بی منت خند ه های این ملت را بارور و دلشان را
شاد و دشمنانمان را که از رگ گردن بما نزدیکترن نابودشان بفرما.

امین یا رب العالمین.

 

 



موضوع : | بازدید : 7 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 16 دی 1397 | 21:58 | نویسنده : پویا

 

 

 

 

اقای محمد نژاد از دهه چهل زیر زمین منزلشو کرده بود حسینیه.
مغازه هم داشت . معتمد و ریش سفید شهر هم بود.
مردم هم با توجه به موقعیت ایشان خیلی برایش احترام میذاشتند.
وقتی انقلاب شد ایشان یکی از انقلابیون دو اتشه و همیشه دنبال
شیخ حسین که سمت امام  جمعه شهر را داشت بود.
مردم شهر هم بظاهر دنباله رو اینها شده بودند.البته از ترس.
وقتی صحبت پاکسازی طرفداران شاه شد اینها هم افراطی
دنبال اینکار بودند. هرکسی که بهشان سلام نمیداد یا کمترین
بی احترامی ، بعنوان ضد انقلاب یا بطرفداری از رجوی ملعون
فوری صورتجلسه امضا و طرفو دستگیر میکردند. که خیلی از اینها
ما می شناختیم شناختی از رجوی ملعون نداشتند. اعدام شدند.
یکی از اعدام شدگان معلمی بود و شاگرد اتوبوسی  که از خانواده
سادات بودند . پدرشان به رحمت ایزدی رفته بود. اما مادرشان در قید
حیات. مادرشان خانم سیده جمیله رفته بود دنبال سندی که باعث
اعدام دوتا جوانش شده بود را پیدا کرده بود. دیده بود همشون را میشناسد
برگشته بود شهرستان . رفته بود تک تک در خانه  انها. روسریشو
باز کرده بود گفته بود این روسری مال خانم زینبه . دیگه نمی بندم تا
تقاص جوانهای من و مردم را از شما بگیره. بعد سه روز شایعه شد
اقای محمد نژاد با همسرش که هردو لخت بودند رفتن سر چهار راه
میرقصیدند و به مردم ناسزا میگفتند . تا اینکه کمیته چی ها دستگیرشون
کرده بودند برده بودند تیمارستان بعد یک هفته هم این دونفر غش کرده
دهنشون هم کف الود بوده مرده بودند. بعد چند روز شایعه شد که دختر
فلان حاجی را با یک لات گرفتند.
اگر در مملکتی که قانونش در راستای خواست خداوند  منان ساری و
جاری نباشد اما قانون خداوندی بی برو برگرد ساری و جاریست.
وقتی شنیدم یکی از کارگران ادعا کرده شکنجه اش کردند یاد این اقایون افتادم
که بی سند و مدرک فقط با یک امضا جوانهای مردم را کشیده بودند پای دار.
دنیا دار مکافاته و قانون خداوندی جاری انهایی که ترور شخصیت بندگان خدا میکنند
در امورات مردم دخالت بیجا میکنند. توهین و ازار و ادیت میکنند باید
در انتظار اجرای قانون خداوند منان باشند این وعده ی الهی هست

وسیعلمو الذین ظلمو ای منقلبون ینقلبون

ای انانیکه ظلم میکنید بدانید ظلم شما پاینده
نخواهد بودو این ظلم به خود شما بر میگردد.

 



موضوع : | بازدید : 159 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 2 دی 1397 | 2:22 | نویسنده : پویا

 

شنبه شب ساعت9 در زدند

بچه ها باز کردند . صدام کردند حاجی کربلایی حیدره.
 
گفتم بگو تشریف بیارن داخل.
 
امد بعد سلام و علیک روبوسی نشست
 
بچه ها چایی اوردند  و میوه.
 
گفتم خیر باشه کربلایی ، چه عجب
 
گفت والله حاجی این نوکر شما علیقلی دختر حاج یوسف را
 
میخواد . مادر بچه ها رفته بود که اجازه بگیره بریم برای
 
صحبت گفته بودند خبرتون میکنیم. بعد یک هفته خودم زنگ
 
زدم گفتند ببخشید شرمنده ایم نشد.
 
گفتم شما بزرگ مایی با حاج یوسف صحبت کنی .
 
گفتم چشم بعد از نیم ساعتی خدا حافظی کرد و رفت.
 
زنگ زدم به حاج یوسف عزیز که از همرزمان دوران جنگه
 
انسان والا و مردم داری هست.جریانو بهش گفتم.
 
گفت خاجی شما سرور خانواده ما هستی اما ما نمیتونیم با این
 
خانواده وصلت کنیم. دخترمم هم راضی نیست.
 
گفتم حاجی ادمای خوب و مومنی هستند.
 
گفت بله اما بیا با دخترم صحبت کن.
 
دخترش سلام داد  و احوالپرسی.
 
گفت حاج عمو میدونی اون پسر بدرد خانواده ما نمیخوره. دیپلمشو گرفته
 
 
رفته یه چفیه انداخته گردنش عوض و کار و زندگی تو خیابونا مردمو امر و نهی
 
میکنه پاشون باز بشه تو خانوادمون جیک و بیکمونو فردا تو شهر جار میزنن.
 
درسته خودتون میشناسید ما را الحمدالله تو زندگیمون نه بابا و مامان نه ماها
 
تا بحال خلافی مرتکب نشدیم و نمیشیم به ابروی خودمان ارزش قائلیم
 
اما خوب هر خانواده برای خودش یه سر و سری دار. ما نمیتونیم با اینا

وصلت کنیم.در ثانی من از این پسره خوشم نمیاد. یک عمر زندگیه شوخی

نیست که.
 
 
گفتم افرین دختر عزیزم الهی بحق بی بی زینب  خوشبخت بشی.
 
گوشیو داد به حاجی یوسف. گفتم حاجی جان این دختر منم هست اسمشو

خودم گذاشتم راضی نیستم خدای ناکرده تو زندگیش براش مشگلی پیش بیاد.
 
خدا حافظی کردیم .
 
زنگ زدم به کربلایی حیدر گفتم عزیز فکر این دخترو از سرتون بیرون کنید
 
راضی نمیشن دنبالش هم نگیر مشگل پیش میاد. گفت چرا حاجی؟
 
گفتم صلاح اینه که دنبال اینکارو نگیری برو  بفکر یک دختر دیگر باش فداتشم
 
خدا حافظی کردم.
 
من نمیدونم یک الف بچه خودشو میتونه جم و جور بکنه که بره مردمو امر و نهی بکنه.
 
بابا اول خودتونو درست کنید در ثانی دست از این کارهایی که خداوند منان هم تو

کلامش انسان را نهی کرده دست بکشید.بخدا اخر عاقبت بدی هم در این دنیا

هم در اخرت در انتظارتونه.

 




موضوع : | بازدید : 131 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 2 دی 1397 | 2:14 | نویسنده : پویا

 

خان دایی حاج خانم اقا تقی وقتی پدرشان به رحمت ایزدی رفت
معلوم شد پدر همه ی دار وندارش زده به اسم تنها پسرش اقا تقی.
دوتا خواهر که یکی شوهرش فوت کرده بود با یتیمی بچه هاشو بزرگ
کرده بود و ان یکی خواهر هم با 7 تا بچه با شوهری با در امد کم
دستشون خالی مونده بود.
و اقا تقی هم هیچ چیزی به این بندگان خدا نداد.
باغی بزرگ . و یک خونه باغ 3000 متری در وسط شهر .
تا الان که زمینشو 3 میلیارد خواستن نداده.
هر موقع هوس میکنه به این بچه های خواهراش سر بزنه . یک هندوانه
میزنه زیر بغلش میاد.
امسال هم شب یلدا در زدند. بچه ها گفتند خان دایی اومده . سلام سلام
اومدن داخل دیدیم  یه هنوانه دو  سه کیلیویی هم زیر بغلش با یه ژستی هم
حاجی خانمو صداش کرد که بیا اینو بگیر همه خندشون گرفت.
بعد نیم ساعت گفت ای بابا چرا اجیل نگرفتین.
اینطور موقع ها دیگه مجلس دست حاج خانم عزیزه.
گفت دایی جان گاوهای شیرده تو خونه ی شماست از ما سراغ شیر میگیری
خوب اومدنی نیم کیلو میگرفتی می اوردی.
بعدا زن دایی عزیز که ارادت داریم خدمتش بخاطر راستگویی ، بند و اب داد
که دایی گفته بلند شو تا بچه ها نیومدن بریم خونه ی حاجی سر راه هم از
یک وانتی این هندونه را خریده بود.
خلاصه حاج خانم گفت اول هندوانه خان دایی جان و میبریم بعد مال حاجی را.
هنوانه ما هم 12 کیلویی بود چون همه ی بچه ها اومده بودند و هر سال میان.
همینکه خان دایی چاقو را زد به هندوانه نصف کرد همه یهویی زدند زیر خنده.
چون از اونایی بود که میریزن تو جلو گاو .
بعدش گفتند حاجی اینم شما ببر منم گفتم نه عروس بزرگم باید ببره.
عروس گلم دستمو بوسید چاقو را گرفت دستش  هندوانه تا چاقو خورد بهش یه
صدایی کرد و از وسط نصف شد انهم چه هندوانه ای. همه مبارک باشه گفتند.
گفتند حاجی یه حافظ باز کن. گفتم چشم.
حافظ و گرفتم دستم با یک دعای فرج بازش گردم . اما گریه ام گرفت.
بفکر خانواده بچه هایی که تو مدرسه سوخته بودند. کارگرایی که اواره
هستند.یا در بند.
خلاصه شعر حافظ عزیز خوندم چه شعری بود. روحش شاد.
گفتم دایی جان جریان هندوانه شما شده جریان این کمک دولت به مستضعفان
عوض  حل معضل تورم میاد نفری دویست میریزه بحساب این خلق الله انها هم بدون
تفکر از خدا خواسته فکر میکنند دولت خدمتی کرده.
اما همین باعث تورم میشه. شما الان باید خونه ات باشی
بچه های گلت نوه هات . عروسا و دامادات دورت باشن یه هندوانه گاوی را
زدی زیر بغلت خواستی سر ما شیره بمالی بدون هندوانه هم می اومدی
قدمت رو چشم ما بود.
همه کلی خندیدن اما این خان دایی ما ازبس مار خورده افعی شده و دنبال
جمع کردن مال دنیاست  و گوشش از این حرفا پره فقط می خندید.
حاجی خانم گفت حاجی هیچ میدونی تو این سه ماه پائیز ما دوساعت
زندگی کردیم گفتم دوساعت گفت بله از اول پائیز که شروع شده همش
غم و غصه و بدبختی الان این دوساعت دور هم بودیم فکر میکنم هم
زندگی کردیم هم زنده بودیم.

بله عزیزان اینم داستان شب یلدای ما از نا افتاده
بخاطر بیکفایتی بعضی از مسئولین بی مسئولیت.

الهم عجل  لولیک الفرج  بحق الحسین {ع }

 

 

 

 
 


موضوع : | بازدید : 141 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 20 آذر 1397 | 4:29 | نویسنده : پویا

 

 

امروز بعد چند روز بارندگی هوا خوب بود یه نیمچه افتابی هم هوا
را گرم کرده بود.
بعد از ظهری حاج خانم گفت حاجی دلم گرفته لباستو بپوش بریم پارک
خوب پارک نزدیک خونه است . خوشبختانه  این پارک خیلی سالمه
ادم غریبه نمیاد اکثرا در همسایه ها هستند
لباس پوشیدم زورکی حاج خانم پالتو اورد گرفت گفت باید بپوشی
میترسم سرما بخوری.، خوب دستور بود باید میپوشیدم.
عصا را گرفتم دستم یواش یواش رفتیم پارک.
رو یه نیمکتی نشستیم با حاج خانم گرم صحبت بودیم . یه بیست متر
اونورتر رو یه نیمکت خانمی نشسته بود  گاهی با گوشه چادرش چشاشو
پاک میکرد . گفتم حاج خانم اون خانمه مثل اینکه مشگلی داره .
که گریه میکنه. بلند شو برو ببین مشگلش چیه.
بلند شد رفت یه نیم ساعتی کشید تا برگشت. نشست گفت حاجی بنده خدا
شوهرش فوت کرده سه تا بچه کوچک داره. داشت خودشو نفرین میکرد
که باعث فوت همسرم منم .
شوهرش کارگر ساختمانی بوده . هی سرش غر میزده . میگفته تو بیعرضه ای
یه خونه درست حسابی نمیتونی درست کنی. چرا اصلا زن گرفتی .
چرا گذاشتی بچه داربشیم. خانمه گفته بود چند بار دیدم شوهرم تو اتاق تنهاست
گریه میکنه من خاک بر سر عقلم نرسید یکبار دلداریش بدم. تا اینکه ناراحتی
قلبی گرفت بیمه هم نداشتیم یک شب حالش بد شد تا زنگ زدم تاکسی بیاد
ببرمش بیمارستان فوت کرد. الان من موندم با سه تا بچه  بی سرپرست .
پدرمم هم کارگر بازنشسته شهرداریست حقوق ندارد که بما هم برسد. نمیدونم
چیکار کنم.
حاجی خانم داشت حرف میزد خانمه بلند شد بره. به حاج خانم گفتم برو ادرس
خونشو بپرس اگر شماره داره ازش بگیر.
شب مقداری وسائل با پسرم پیمان و حاج خانم فرستادم براش. کمی هم پول دادم
گفتم حاجی خانم بهش بگو ناراحت نشو خانم شما 80 میلیون همدرد داری انها
هم کفران نعمت کردند الان بد گرفتارن.
خداوند به انسان عقل عطا کرده
وقتی انسان نتونه درست از علقش استفاده کنه .
انهم در راستای الی الله خیلی بلا ها میاد سرش .
خود کرده را تدبیر نیست
بقول معروف:
شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر   نعمت از کفت بیرون کند 

 

 



موضوع : | بازدید : 58 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 18 آذر 1397 | 3:14 | نویسنده : پویا

 

 

 

5شنبه تو حسینیه نشسته بودیم  با بچه ها صحبت میکردیم

تا همه جمع بشن دعایی بخونیم و شکری بدرگاه ایزد منان

یکی از بچه ها امد گفت حاج ماشاالله داره میاد.

گفتم خوب خوش اومده راهنمائیش کنید.

حاج ماشاالله سالی دوسه باری میاد حسینیه . ادم خوبیه.

این حاج ماشاالله را با لقب حاجی نفوذی  صداش میکنند

امد همه بلند شدیم سلامی و علیکی. نشست بچه ها چایی اوردند.

بعد چند دقیقه ای گفتم حاجی یه سئوالی دارم؟

گفت بفرما حاجی .

پرسیدم ببخش این جریان حاجی نفوذی که صدات میکنند چیه؟

خندید گفت از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان. وقتی از ده امدیم شهر

خوب جوان بودیم و با انگیزه خودمونو خوب نشون دادیم مقامات وقت هم

انصافا شرمندمون کردند ضمن استخدامم تو اداره ..... سفارش کردند

برو درست هم بخون هم کار میکردم هم درس میخوندم. تا کاردانی را

گرفتم بعدش شدم معاون اداره . بعد چند ماه رئیس منتقل شد من شدم رئیس.

این فک و فامیلا هی میومدن میگفتن حاجی تورا خدا شما نفوذ داری فلان کار

و بکن بهمان کارو بکن.خوب لطف خدا منم تو شهر پیش همه یه نیمچه اعتباری

داشتم کاراشونو راست و ریس میکردم. دیدم تو اداره کارمندان پیچ پیچ میکنند

یکیشو صدا کردم گفتم چیزی شده . سرشو انداخت پائین گفت حاجی بگم

ناراحت نمیشی گفتم  نه چرا ناراحت بشم. گفت بچه ها اسم شما را گذاشتن

حاجی نفوذی. اخه نفوذی که شما تو شهر تو این ادارات داری هیچکس نداره.

راستش منم بدم نیومد. خوب گفتم بزار دلشون خوش باشه.

گفتم حاجی میدونی همه ی بدبختیای ما مردم ایران بخاطر شما نفوذیهاست.

ان موقع کم بودید الان شدید هزار فامیل.

خدا بدادمون برسه از دست شما نفوذی های خودی که بیچاره شدن همه ی

غیر خودی.

گفت حاجی یعنی چه؟

گفتم حاجی جان تا شماها هستین نه بیکاری کم میشه نه گرانی از

بین میره فداتشم.

هنوز هنوزه اون بالا بالاها همه ی این هزار فامیل دارن از نفوذشون

استفاده میکنند بقیه هم ول معطلن.

سرشو تکان داد بلند خندید گفت حاجی خوب اینم از نعمات خداوند تبارک و تعالاست.

حالا بنظر شما این از نعمات خدایی هست  یا...................

 

 



موضوع : | بازدید : 122 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 14 آذر 1397 | 14:48 | نویسنده : پویا

 

دیروز دوستان زنگ زدند گفتند حاجی  فروشگاه به بازنشستگان
روغن و قند و مایع ظرفشویی میده.
امروز چون فروشگاه نزدیکه لباس پوشیدم با یه یا الله و قرائت
قل اعوذ برب الفلق راهی شدم
حاج خانم گفت حاجی اذیت میشی بزار زنگ بزنم پیمان جان بیاد دنبالت.
گفتم دست خوش یعنی من پیر شدم  حاج خانم.
خندید محکم زد به در اتاق گفت چشم حسود کور حاجی ما از یک
جوان 25 ساله قبراقتره.
البته اینا برای دلخوشی من از پا افتاده بود و الا من کجا با این ترکش پشت . ی
ک جوان 25 ساله کجا.
راه فتادم عصا زنان رفتم فروشگاه .
اوهه چه خبر بود مردم ریخته بودند یه داد و هواری بود که نگو.
جلو نرفتم ترسیدم اخه این مردم اینطور مواقع دیگه بزرکتر و کوچکتر که
حالیشون نیست.
فقط میخوان این چند قلم مایحتاج بدرد نخورو بگیرن افتخار هم بکنن که دولت
یا سازمان فخیمه چه کار شقی کرده انهم با منت.
از خیرش گذشتم تا برگشتم  برم خونه  یهویی دیدم حاج لطف اله داره
میاد انهم چه امدنی اخ اخ مثل اینکه یک لشگر دنبالش.
تارسید سلام داد علیک گفتم . گفتم چی دنبالت  کردن مرد. گفت
حاجی روغن نداریم. گفت حاجی ببخش یه لحظه کارت بدم بیام خدمتت.
رفت کارتشو داد نوبت برگشت نشست رو پله فروشگاه به نفس عمیقی کشید.
گفت حاجی ببخش خسته شدم. من خندیدم انهم از نوع چیزکی . سرشو بلند
کرد گفت حاجی چیزی شده؟
گفتم به تو میخندم با این همه ثروت دنبال دوتا روغن یک کیلویی منت دار هستی.
مرد اینقدر حرص نزن فردا میمونه میخورن به ریشت میخندن. سرشو تکانی داد 
و خودش هم خنده اش گرفت.
گفت حاجی بخدا نمیتونم بخورم هر کاری میکنم نمیتونم خرجش کنم.
مثل اینکه شیطان دستمو بسته. گفتم ناراحت نشو میدونی چرا نمیتونی بخوری؟
چون پولت حلال نیست مرد خودت هم میدونی که حق الناسه .
یادته قبل از بازنشستگی یکبار بهت چی گفتم .
با اون تویوتای اداره داشتی برای ساختن خونه ات وسائل میبردی.
همه ی اینها نکبتی است که بگردنت جمع شده. برو خودتو راحت کن
مال مردم برگردون تا ملعون دنیا و اخرت نشی.
سرش همینطور پائین بود . سرشو بلند کرد دیدم داره گریه میکنه. بلند شد رفت
کارتشو گرفت برگشت گفت حاجی بخدا قسم خودمم هم تو همین فکربودم اما
این حرف تو تلنگری بود سخت به من همینکارو میکنم.
گفتم میدونی چرا حرفم بهت اثر کرد با این همه حرامخواری.
گفت برای چی ؟
گفتم چون هنوز خداوند بخاطر ارتباطی که باهاش داری ولت نکرده. برو که
خدا لطف داره بهت این  لطف خدا را بی جواب نزار.
انهایی که حرص میزنن تا دم مرگ و حق مردم را پایمال میکنند
هرچه دیگران امر به معروف نهی از منگرشون میکنند گوششان بدهکار نیست
اینها را خداوند به حال خودشان رها کرده اینها هستند

رانده شده از درگاه خداوند و ملعونین بین ملت.


 



موضوع : | بازدید : 134 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 9 آذر 1397 | 0:56 | نویسنده : پویا

 

همسایه ای داشتیم  طوطو خالا صداش میکردند.

زن خوبی بود همسرش فوت کرده بنده خدا شوهر

نکرده بود بچه هاشو بزرگ کرده بود.

وقتی زنا تو کوچه جلو در خونه جمع میشدند وسط

صحبتها طوطو خالا یهویی میگفت ایوا خاک عالم

غذام سوخت بلند شد میرفت بعد چند دقیقه ای می اومد

همسایه ها میگفتن خواهر سوخته بود.

میگفت نه  خواهر دو دقیقه دیر رسیده بودم جزغاله شده بود.

یه روز یکی از همسایه ها تا طوطو خالا میگه ایواخاک عالم

بلند میشه میره اینم دنبالش میره.

میبینه رو والور یه قابلمه هست توش فقط ابه.

خوب بنده خدا از خجالتی پیش همسایه ها قمپوز در میکرده

که کم نیاره و این کار هر روزش بوده.

وقتی این اقای .... گفت ما دوام میاریم .

من بیاد طوطو خالا افتادم 

این اقا هم بدون اینکه بدونه یا میدونه مثل طوطو خالا داره

قمپوز در میکنه این حرفا را میزنه.

افتاب لگن هفت دست شام و نهار هیچی . اقای دوامیان سعی کنید

پس حق حقوق این بندگان خدا را بدید تا با هم دوام بیاریم.

شما که معلومه دوام میاری اما ما نه. دیگه کم اوردیم فداتشم.



موضوع : | بازدید : 175 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 | 22:57 | نویسنده : پویا

 

 

حاج نصرت یکی از انسانهای والایی هست که هم خدا ازش راضیه هم بندگان خدا.

از دوستان دوران جنگه. هر سال میدونه من زیاد نمیتونم مسافرت برم

با بچه هاش میاد چند روزی در خدمتشان هستیم.

امسال هم امد اما بخاطر مشکلات دیر امد . اما امد.

قرار بود برای بار دوم امسال به زیارت  خانه خدا بره. اما نرفته بود.

شب نشسته بودیم گفتم حاجی چرا نرفتی  زیارت؟

سرشو انداخت پائین زد زیر گریه.

سرشو بلند کرد چشماشو با دستمالش پاک کرد.

گفت حاجی چی بگم . مکه نرفتن ما امسال داستانی دارد.

دوتا نوه هام تو حیاط بازی میکردند. یهویی دویدن امدن داخل هی پشت

سر هم میگفتن مامان ما از این کباب میخوایم . ما از این کباب میخوایم.

عروسم گفت مامان از کدوم کباب؟

دستشو گرفتن بردن  حیاط. دیدم عروسم امد گفت اقا جان همسایه کباب درست

میکنه بوش اومده بچه ها میگن از این کباب میخوایم.

حاج خانمو صداش کردم گفتم برو به خونه همسایه بگو اگر مونده یه سیخ بدید

به بچه ها حاج خا نم چادرشو سرش کرد رفت. بعد ده دقیقه ا مد دیدم گریه میکنه.

بلند شدم گفتم چیزی شده .؟

گفت حاجی لعنت خدا بما . خدایا مارا ببخش.

گفتم چی شده ؟

گفت رفتم در خونه مریم خانم در زدم امد گفتم بچه ها بوی کباب شنیدن خواستن

تا اینو گفتم گریه کرد گفت حاج خانم ببخشید این کباب برای شما حلال نیست

نمیتونم بدم ناراحت شدم گفتم مگه ما چه مونه. مگر کافریم.

گفت نه جسارت نشه این مرغو از اشغالی اوردم برای بچه ها که چند روزیه غذا

نخوردن کباب درست کردم .

حاجی دنیا رو سرم خراب شد کلی بخودم لعنت کردم. بلند شدم رفتم


بازار دوگونی برنج گرفتم . 5 تا مرغ گرفتم . 5 کیلو گوشت گاوی گرفتم با کلی

وسائل اوردم خونه به حاج خانم گفتم با عرسومون ببر بده به این خانم بگو ما را

حلال کن بخدا نمی دونستیم.

5 میلیون هم گذاشتم پاکت دادم بهش بدن.

دیگه از زیارت مکه منصرف شدم . مکه تو خونه همسایه بغلیم بوده من نفهم

  دومین بار میخواستم برم این پولا را خرج عربها بکنم هر روز برامون یه بامبول

درست میکنن. گفتم حاجی خدا خیرت بده مرد بهترین کار را تو کردی حاجی واقعی

تو هستی چون تو یادگار واقعی جبهه ها هستی .

برای همین  خصوصیاتته که من عاشقتم . نوکرتم مخلصتم.

بلند شد دست انداخت گردنم منو بوسید گفت  حاجی شما سر ور ماهستی.

این حرفا چیه

گفتم عزیز داداش سر ور همه ی ما حضرت علی {ع}  بود که شبانه به در خونه ی

نیازمندان اذوقه میبرد فداتشم .


لعنت خدا و رسولش و مومنین درگاه احدیت به کسانی که خود را برتر و بالاتر

از همه میدونند اما با جهالت خویشتن اموال دیگران را غارت و انها را دچار

مصیبت دنیا و اخرت میکنند

 

 

 



موضوع : | بازدید : 154 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 25 آبان 1397 | 4:44 | نویسنده : پویا