۹ سال پیش
» برای بی کسی هایم دوا داری ؟
غریبم مثل یک نرگس
میان باغ شمعدانی
شبیه قایقی تنها و سرگردان
میان موج دریاها
من آن ماهی سرخم که
درون حوض میگردم پی دریا
و من میمیرم و افسوس من باقیست
من آن محبوس در بندم
که از پرواز می خواند
دلم از غصه می سوزد
ولی آواز می خوانم
دو بالم زخمی و اما
دلم پرواز می خواهد
جهانم گم شده
دیوارها گمنام و سرسختند
در این بیگانگی دستی پناهم نیست
پر از آهم، پر از حسرت
ولی در آسمان جایی برایم نیست
به دیوارها می کوبم و از درد می نالم
خداوندا در این محبس دوایی نیست
حصاری مانده با کابوس تنهایی
چگونه سر کنم این عمر اجباری
تو که درمانگری و درد من دانی
بگو آیا؟؟؟؟
برای بی کسی هایم دوا داری ؟
"مهتاب محمدی راد"


وبلاگ زندگی عاشقانه