۹ سال پیش
» کفاره

حاجی خانم دستور داد برم برای منزل کمی وسائل بگیرم
چون فروشگاه نزدیکه، هم پیاده روی برام بهتره ، پیاده رفتم
رسیدم خیابان ، مش یوسف خان دیدم بعد سلام و احوالپرسی
گفت نیستی حاجی ؟
گفتم چرا هستم
گفت خوبی ؟
گفتم الحمدالله رب العالمین
گفت کمتر میای بیرون ؟
گفتم پول خرد کم شده دیگه منم بیرون نمیام
گفت چه ربطی داره پول خرد با بیرون اومدن شما؟
گفتم بیرون که بیام قیافه ی بعضیا را که میبینم باید کفاره بدم
خندید گفت اره بخدا راست میگی حاجی
گفتم مش یوسف از اون پرونده ات چی خبر ؟ بخیر گذشت؟
رنگش قرمز شد . گفت حاجی بهم تهمت زده بودن بله تموم شد
دیگه ادامه اش ندادم
این بنده خدا با اون سنش در دادسرا حین گرفتن رشوه دستگیرش کرده
و اخراجش کردند و این پرونده ی اخری هم که منظورم بود دختری که
همسن دختر خودش بود ، سه روز برده بود مسافرت ازش شکایت کرده بودند
بنده خدا فهمید منظور من از دیدن بعضیا که باید کفاره بدم کیا هستن
پناه میبرم بخدا از اینکه از بد سیرتان و بد صفتانی باشم که مردم
برای دیدنم کفاره بدن


وبلاگ زندگی عاشقانه