تبلیغات در ارم بلاگ


» کفاره

کفاره

 

 

 

حاجی خانم دستور داد برم برای منزل کمی وسائل بگیرم

چون فروشگاه نزدیکه،  هم پیاده روی برام بهتره ، پیاده رفتم

رسیدم خیابان ، مش یوسف خان دیدم بعد سلام و احوالپرسی

گفت نیستی حاجی ؟

گفتم چرا هستم

گفت خوبی ؟

گفتم الحمدالله رب العالمین

گفت کمتر میای بیرون ؟

گفتم پول خرد کم شده دیگه منم بیرون نمیام

گفت چه ربطی داره پول خرد با بیرون اومدن شما؟

گفتم بیرون که بیام قیافه ی بعضیا را که میبینم باید کفاره بدم

خندید گفت اره بخدا راست میگی حاجی

گفتم مش یوسف از اون پرونده ات چی خبر ؟ بخیر گذشت؟

رنگش قرمز شد . گفت حاجی بهم تهمت زده بودن بله تموم شد

دیگه ادامه اش ندادم

این بنده خدا با اون سنش در دادسرا حین گرفتن رشوه دستگیرش کرده

و اخراجش کردند و این پرونده ی اخری هم که منظورم بود  دختری  که

همسن دختر خودش بود ، سه روز برده بود مسافرت ازش شکایت کرده بودند

بنده خدا فهمید منظور من از دیدن بعضیا که باید کفاره بدم کیا هستن

پناه میبرم بخدا از اینکه از بد سیرتان  و بد صفتانی باشم که مردم
 
برای دیدنم کفاره بدن

 

فرم ارسال نظر



  ارم بلاگ   |   برترین وکیل  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله