» شانس اوردی اسمش کبرا نبوده

انکه رحمن الرحیم است فقط اوست
ساعت 9 شب بود بهم زنگ زد
سلام حاجی دیدم اقا سیروسه
گفتم سلام سالار چطوری ؟
گفتم اصلا خوب نیستم
گفتم چرا چی شده؟
گفت خونه ای ؟
گفتم اره چطور مگه؟
گفتم اجازه میدی امشب مزاحمتون بشم
گفتم خواهش میکنم در خدمتم
گوشیو قط کرد بعد نیم ساعت در زد
باز کردیم اومد تو نشست خیلی بهم ریخته بود
چایی دارچین دادم خورد کمی گرم شد
گفتم خیره انشاالله چی شده؟
گفت شرمنده ام حاجی ببخش تو را خدا
گفتم خواهش بگو ببینم چی شده
گفت باید این زبونمو ببرم
گفتم ای بابا چرا؟
گفت یکی از دوستا بهم زنگ زد با هم شوخی داریم
ازم پرسید خوب خوبی؟؟؟
گفتم بهتر از این نمیشه
الان بغل بخاری دراز کشیدم سرم رو پاهای صغرا هست
پاهام هم رو پای شهین
خلاصه چشت روز بد نبینه دیدم صغرا اومد تو یه لگدی
بهم زد شیر خورده از دماغم اومد بیرون ، بعدش هم بلندم کرد
انداخت بیرون دیگه دیدم بغیر شما کسی برام محرم نیست
مزاحمتون شدم
کلی خندیدم ، گفتم اخه شیطون این حرفا چیه میزنی زشته
زشوخی بپرهیز ای باخرد
که شوخی تو را ابرو میبرد
تازه برو شکر کن خدا را خیلی شانس اوردی
گفت برای چی حاجی
گفتم حالا این ورپریده اسمش صغراست اگه کبرا بود که بیچاره شده
بودی الان باید تو مسجد برات ختم میگیرفتیم
حاج خانمو صداش کردم اومد جریانو بهش گفتم زنگ زد به صغرا خانم
کلی با هم گپ زدند بعد فهمید اقا سیروس اومده پیش ما با کلی معذرت
خواهی گفت بگو بیاد بخاطر حاجی کارش ندارم فقط قول
بده دیگه با کسی شوخی بد نکنه من بدم میاد
از اقا سیروس قول گرفتیم دیگه از این غلطا نکنه
بعد خوردن شادم بلند شد رفت


وبلاگ زندگی عاشقانه