۹ سال پیش
» حال روز شیخان بظاهر متقی
حال روز شیخان بظاهر متقی
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!
اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه
لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود
شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی
| عطار نیشابوری |


وبلاگ زندگی عاشقانه