» حاجی خودمان
حاجی خودمان

مشگلی برام پیش اومد
با یکی از دوستانم مشورت کردم
گفت باید بری پیش فلانی فقط ایشون میتونه حلش کنه
رفتم اداره اش/ اتاقشو پرسیدم
طبقه ی دوم بود
در زدم یکی گفت بفرما
وارد شدم روبرو حاجی نشسته بود
مشغول نوشتن نامه ای بود
سر انکادر،انگشتر عقیق دوتا در انگشت
پیراهن سفید یقه اخوندی ، دستا سفید خوشگل
لپا قرمزخوشرنگ مثل سیب لبنانی
سمت چپم جوانی نشسته بود محجوب و با ادب
بلند سلام دادم، جوان با سر جواب داد
اما حاجی اصلا بروی خودش نیاورد
یه چند دقیقه ای سر پا خبردار ایستاده بودم
حاجی سرشو بلند کرد ، گفت بله بفرمائید؟
بی اندازه عصبی بودم
گفتم حاجی سلام دادم هنوز جوابمو ندادید
مگر خودتون نفرمودید بالای منبر سلام دادن مستحب
جوابش واجبه
گفت علیک السلام
گفتم شما که پرچمدار نهضت انقلاب خونین خمینی کبیری
این حرکاتو داشته باشی وای بحال بقیه / شمایی که خودتو
بالاتر و برتر از دیگران میدونی یعنی قارونی بی تفاوت به
عزت خداوندی و از متکبرانی
بلند شد اومد جلو ، گفت حاج اقا مشغول نوشتن نامه بودم
گفتم حتی برای یک علیک السلام وقت نداشتی، مرحبا
بدون اینکه مشگلمو عنوان کنم هرچی اصرار کرد
با جوان محجوب که ساکت نشسته بود خداحافظی کردم اومدم بیرون
این وعده ی الهیست که جای متکبران و خود شیفتگان در اسفل السافلینه
اعوذ بالله من النار
من شر الکفار
من غضب الجبار
العزته لله واحد القهار


وبلاگ زندگی عاشقانه