» خدا شانس بده ... والله

بنام انکه افرید انسان را
خدا شانس بده ... والله
انصافا پسر خوبی بود سر بزیر کم حرف /
بخصوص خوش برخورد 35 سالش بود که هنوز ازدواج نکرده بود
تو اداره بچه ها سر بسرش میذاشتن / اسمش لشنی بود
بچه ها به شوخی بهش میگفتن لجنی ،
اونم میخندید فقط میگفت عاقلان دانند
یه فولکس داشت رنگش هم ابی
هر موقع خراب میشد میاورد پیش من درستش میکردم
تنها تعمیر کار تو پایگاه من بودم
سعی میکردم همیشه کم بگیرم و به دوستان
خدمتی بکنم هرموقع یادشون می افتاد بهم دعا بکنند
تعمیرگاهم در خروجی پایگاه بود دو هفته ای بود که
روزای 5 شنبه اقای لشنی یه دختر خانمی را که
لباس عروسی تنش بود میبرد بیرون
از درب پایگاه که میرفت بیرون بوق میزد انهم پشت سر هم
چند روز بعدش اومد تعمیرگاه گفت ماشینم خوب گاز
نمیخوره درستش کن ، گفتم ای بچشم
گفتم بیا بشین کارت دارم ، نشست به شاگردم گفتم
چایی اورد براش / گفتم مگه ازدواج کردی
خندید گفت بله با اجازتون ، بشوخی گفتم کو از من
که اجازه نگرفتی نا لوتی بیخبر زدی به خال
گفت شرمنده ام بخدا یهویی شد
پرسیدم خوب حالا این 5 شنبه ها بیرون رفتنت دیگه
چه صیغه ای هست انهم با بوق بوق
خندید گفت بابا داستان داره ، گفتم خوب بگو البته اگر
لیاقت شنیدنشو داشته باشم
گفت خواهش میکنم شما برادر بزرگ من هستی همیشه
هم زحمتم رو گردن شماست
گفت خواهرم همسایه ی همین دختره ، که باهاش ازدواج کردم،
تنها فرزند خانواده است
باباش حاجی بازاری هست خشکبار فروشی داره
این دخترش تو شش ماه سه تا شوهر کرده و طلاق گرفته بود
خواهرم میره ته توی قضیه را در میاره که دختر فقط بخاطر
اینکه دوست داشته هر 5 شنبه لباس عروسیشو بپوشه
با بوق بوق بزنه بیرون شوهراش هم قبول نکردن طلاقش دادند
چون باباش ادم ثروتمندیه خوب منم با این حقوق چندر غاز
اداره هم که نمیتونم ازدواج کنم
تازه خونه هم ندارم ، دارو ندارم همین فولکس قورباغه ای هست
با مشورت خواهرم من باهاش ازدواج کردم ، خوب منم
بعد از ظهرها بخصوص 5 شنبه ها بیکارم لباساشو میپوشه
سوار فلوکس میشه میبرم یه دوری میزنم بر میگردیم خونه
تازه باباش تو شهرک شهید ..... یه خونه به اسمم کرده ،
قراره سر ماه هم یه ماشین اخرین مدل برام بخره ،
فردا پس فردا هم که سرش گذاشت زمین همه دار و ندارش مال منه چون
بچه ای نداره / تازه من هم خیلی بهشون احترام میزارم ،
مادر زنم هی میگه خدا یا شکرت که اخر غمری به پسر نجیب بهمون دادی
خلاصه این داستان ازدواج منه
دوسالی گذشت بیچاره حاجی سکته و بعدش برحمت خدا رفت
چهلمش نشده بود که حاج خانم هم فوت کرد
اقا لشنی عزیز ما همه مایملک حاجی را فروخت دختره ورداشت
رفت امریکاالان هم 25 سالی هست که تو امریکاست
خدا شانس بده ...والله


وبلاگ زندگی عاشقانه