» هرچه کنی بخود کنی
* هرچه کنی بخود کنی *

میگویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه میرفت و میخواند: "هرچه
كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی" اتفاقاً زنی مكاره این درویش را دید
و خوب گوش داد كه ببیند چه میگوید وقتی شعرش را شنید گفت: "من پدر این
درویش را در میآورم".
زن به خانه رفت و خمیر درست كرد و یك فتیر شیرین پخت و كمی زهر هم لای
فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانهاش و به همسایهها گفت:
"من به این درویش ثابت میكنم كه هرچه كنی به خود نمیكنی".
از قضا زن یك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود یك دفعه پسر پیدا شد و
برخورد به درویش و سلامی كرد و گفت: "من از راه دور آمدهام و گرسنهام"
درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این
فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان!"
پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: "درویش! این چی بود كه سوختم؟"
درویش فوری رفت و زن را خبر كرد. زن دواندوان
آمد و دید پسر خودش است همانطور كه توی سرش میزد و شیون میكرد، گفت: "
حقا كه تو راست گفتی هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی".
ان الانسان نسیا
بدرستی که انسان فراموشکار افریده شده،
اگر از تاریخ یا از گذشتگان عبرت بگیریم
دل به دنیا نبندیم و خدای خود را فراموش نکنیم که روزی باید در
پای میزان الهی جوابگوی اعمالمان باشیم و اینکه دنیا ائینه است
هر عملی یک عکس العملی داره هیچ موقع دست بکارهای
ناشایست نمی زنیم


وبلاگ زندگی عاشقانه