» بقراط حکیم و پادشاه!!!؟
آورده اند که چون کار بقراط حکیم بالا گرفت و حکمت خود در
بسیط عالم بسط کرد، عزلت اختیار کرد و در غاری رفت و هم
آنجا تنها روزگار میگذاشت تا پادشاه وقت را علتی پدید آمد و
طبیبان از معالجت عاجز شدند.
پس رسولی به بقراط فرستاده او را استدعا کرد تا ملک را
معالجت کند. بقراط امتناع نمود و نیامد. وزیر خود برفت تا
مگر به قول او بیاید.
و چون به نزدیک بقراط رسید او را دید در غاری مقام کرده
و لباس خود از گیاه ساخته و غذایی از حشیش (گیاهان)
پرداخته.
وزیر او را به حضرت ملک استدعا کرد.
بقراط گفت: من از سر مخالطت (معاشرت) مردمان
و خدمت پادشاهان
برخاسته ام و در این گوشه عزلت اختیار کرده،
نیایم بازگرد وهر چند که
وزیر جهد کرد،
بقراط به سخن وی التفات نکرد.
وزیر برنجید و از سر کراهیتی تمام گفت:
اگر تو خدمت ملوک توانستی کرد، تو را
گیاه نبایستی خورد.
بقراط بخندید و گفت: اگر تو گیاه بتوانستی خورد، تو را
خدمت ملک نبایستی کرد.
و این کلمه جان حکمت و کان موعظت گشت که هر که بر خود
پادشاه تواند بود،
اورا از بندگی کردن همه پادشاهان عار آید...
سیر الملوک
هئیت های مذهبی که چشم به کمک دولت
و مسئولین دوختن باید در عزاداریهایشان
شک کرد



وبلاگ زندگی عاشقانه