» اتفاق چندروز گذشته ی من
اتفاق چند روز گذشته من
عصری داشتم میرفتم بیرون
دیدم یه پلاستیک بزرگ دستشه داره میره
ماشینو نگه داشتم عرق کرده بود
اومد نشست تو ماشین
بعد خوش و بش دستمالشو در اورد عرقشو پاک کرد
چند ساله همسایه هستیم انصافن انسان والایی هست
بازنشسته هست 4 تا بچه داره سه تا دختر یک پسر
بچه هاش هم واقعا نجیب و پاک هستن
گفتم اوغور بخیر مش کاظم کجا انشاالله
گفت میرم جاده ملایر اگه زحمت نباشه
گفتم خواهش میکنم ماشین خودته /
یه پیکان داره
گفتم ماشینت کو / گفت خرابه انداختمش تو حیاط
پرسیدم تو جاده ملایر چیکار داری؟
گفت از خدا پنهان نیست از شما چه پنهون
استارت و دینام ماشینو میبرم بفروشم اوضام خیلی بده
بخدا قسم مثل اینکه دنیا روسرم خراب شد
خدا لعنت کنه انهایی را که فقط شعار میدن میلیارد میلیارد
پول این مملکتو دارن غارت میکنن اونم برای چی؟
برگشتم طرف خونه سر کوچه پیاده اش کردم کمی بهش پول دادم
گفتم برو خدا بزرگه مرد ببر ببند سرجاشون بچه ها را وردار ببر بیرون یه هوایی
عوض کنن
وسیعلمو الذین ظلمو ای منقلبون ینقلبون
ان الله لا تخلف المیعاد
پویا


وبلاگ زندگی عاشقانه