تبلیغات در ارم بلاگ


» داستان پادشاه ونجار

 

 

 

 

پادشاه به نجارش گفت: فردا اعدامت می کنم،

نجار آن شب نتوانست بخوابد. همسر نجار گفت:

مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشا یش بسیار.

کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید.

صبح صدای پای سربازان را شنید، چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی،

پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغا باورت کردم، با دست لرزان

در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند.

دو سرباز با تعجب گفتند: پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،

همسرش لبخندی زد و گفت:

مانند هر شب آرام بخواب،

زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند.

ای کردگار توانا

ای بخشنده ی بی منت

ما را ببخش و بیامرز

ظلم ظالمان را  از سرمان کوتاه بفرما

کذابان و دروغگویان را رسوای خاص و عام بفرما

امین یا رب العالمین،  ای پناه بی پناهان

فرم ارسال نظر



  ارم بلاگ   |   برترین وکیل  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله