تبلیغات در ارم بلاگ


» غرق در گرداب نادانی خویش!!!!

غرق

 

 

 «سارا» زن جوان و خوش چهره‌ای بود. سر و وضع خوب و آراسته‌ای داشت.

وقتی روی صندلی اتاق مشاوره نشست، اندکی تأمل کرد و سپس با صدایی

که بغض آن را لرزان کرده بود گفت: «پنج سال قبل به‌عنوان منشی در شرکت

سامان استخدام شدم. اوایل رابطه ما عادی بود اما کم کم حس خاصی به

او پیدا کردم و او هم سعی می‌کرد با من صمیمی و گرم باشد. طی مدت

کوتاهی حسابی به او علاقه‌مند شده بودم. با اینکه می‌دانستم زن دارد اما

به هر طریقی می‌خواستم سامان را مال خودم کنم. دلم می‌خواست هر طور

شده کاری کنم که او، همسرش را طلاق بدهد و با من ازدواج کند. تنها چیزی

که آن روزها به آن فکر می‌کردم همین بود. هر روز لباس‌های شیک می‌پوشیدم

و با آرایش‌های تحریک‌کننده به شرکت می‌رفتم. کم کم سامان هم واکنش

نشان می‌داد و سعی می‌کرد بیشتر با من باشد. حتی به قدری صمیمی شده

بودیم که او به جای همسرش با من به گردش می‌رفت. پس ازمدتی متوجه شدم

به هدفم خیلی نزدیک شده‌ام اما می‌ترسیدم او وقتی کنار همسرش است من

را فراموش کند. به همین دلیل وقتی از هم جدا می‌شدیم تا صبح روز بعد مدام

برایش پیام عاشقانه می‌فرستادم. این رفتارها پس از یک سال نتیجه داد و بچه

دار نشدن همسر سامان بهانه‌ای شد تا دعواها و مشاجره‌های آنها جدی‌تر

شود و سرانجام از هم جدا شدند.

روزی که خبر طلاق سامان را شنیدم ازشدت خوشحالی سرازپا نمی‌شناختم

و لحظه شماری می‌کردم که او از من به طور رسمی خواستگاری کند اما هیچ

خبری نشد. درحالی که طاقتم طاق شده بود بالاخره خودم پا پیش گذاشتم.

یک روز که حسابی به سر و وضعم رسیده بودم استعفایم را نوشتم و به اتاقش

رفتم. وقتی برگه را دید یکه خورد و من هم گفتم دیگر حاضر نیستم با این شرایط

اینجا بمانم. اگر به من علاقه‌ داری باید به خواستگاری‌ام بیایی. او هم بدون معطلی

خندید و گفت: «همین شب جمعه به خواستگاری ات می‌آیم.»


آن روز با شنیدن این حرف فکر می‌کردم به تمام آرزوهایم رسیده‌ام. به همین

خاطر خوشحال و سرخوش به خانه رفتم. وقتی موضوع را با پدر و مادرم مطرح کردم

آنها با صراحت مخالفت کردند. اما باز هم با اصرار من، آنها مجبور به تسلیم شدند

و من با یک مراسم ساده به عقد دائم سامان درآمدم و شدم خانم خانه اعیانی‌اش.

اوایل همه چیز عالی بود و من خیلی خوشحال بودم اما افسوس که این شرایط زیاد

طول نکشید. چون ۶ ماه بعد از ازدواج‌ مان متوجه رابطه مشکوک سامان با دختر

جوانی به نام الهه شدم. وقتی موضوع را با او درمیان گذاشتم نه تنها منکر نشد

بلکه وقیحانه در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «برای خلاصی از تنش‌هایی که تو برایم

به وجود آوردی با الهه دوست شدم و از حالا به بعد هم هر وقت ناراحتم کنی پیش

او می‌روم.» با شنیدن این حرف احساس کردم تمام دنیا را روی سرم خراب کرده‌اند.

اشک در چشمانم حلقه بست. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. هرگز تصور نمی‌کردم

شرایطی که من یک روز برای زندگی زن اول سامان به وجود آوردم، خیلی زود برای

خودم اتفاق بیفتد. خانواده‌ام هنوز چیزی نمی‌دانند و چون آنها مخالف این ازدواج بودند

حتی روی برگشت به خانه پدری را هم ندارم. همه راه‌ها به سمتم بسته شده است.

من متوجه اشتباهم شده‌ام اما حالا برای نجات زندگی‌ام نیاز به کمک دارم…

 

 

خود کرده را تدبیر نیست

اشیانه ای را خراب کردی  بدون اشیانه ات خراب خواهد شد

یدالله فوق ایدیهم

دست بالادست بسیار است


 

فرم ارسال نظر



  برترین وکیل   |   ارم بلاگ  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله