۹ سال پیش
» عشقهای پوشالی!!!!
تو دانشگاه با هم اشنا شدن ، دختره اسمش سانازبود،
یکی یه دونه پدر مادرش بودو هفت خط
باباش هم کارمند بانک بود ، اوضاع خوبی داشتن،
اما بهمن شهرستانی بود ساده بی غل و غش ،واقعا دختره را دوست داشت
دختره هم احساس کرده بود دوستش داره اما خوب بیرون از دانشگاه هم با
چندتا پسر دوست بود عشق براش بی معنی بود، امروز خوش باش فردا را
ولش بوداما بهمن نمی دونست
یه روز بهمن گفت ساناز جان عصری افتخار میدی با هم بریم بیرون کمی
صحبت کنیم، دختره گفت باشه دانشگاه که تعطیل شد با هم رفتن بیرون
بعد کمی قدم زدن گفتن بریم کافی شاپ، تو میدان ونک رفتن تو یه کافی
شاپ ناب ، بهمن گفت ساناز جان چی دوست داری ، گفت برام فرقی نمیکنه تو
هرچی دوست داشتی برام سفار ش بده ، ابمیوه ها را داشتن میخوردن چندتا
میز اونطرفتر دوتا جوان داشتن باهم صحبت میکردن ، ساناز هم ابمیوشو میخورد
هم به صحبتهای دوستش گوش میکرد هم زیر چشمی به یکی از اون جونا که
خوشگل بود نگاه میکرد، جوان متوجه شد که دختره داره نگاش میکنه ، خیلی با
غیرت بود خیلی ناراحت شد از اینکه دختری با دوستش اومده کافی شاپ بدون
اینکه اون ببینه دختره داره دیگرانو دید میزنه ، جوان یک تکه از مقوای دستمال
کاغذی را کند چیزی روش نوشت نگاهی به ساناز کرد او فهمید که براش
چیزی نوشته گفت عزیزم برم دستشویی الان میام همینطور که رد میشد
نوشته را از روی میز پسر که گذاشته بود لبه ی میزبرداشت/
وقتی نگاه کرد به نوشته خشکش زد
اخه پسره نوشته بود:
خیلی پستی خانمی!!!!
بهمن برگشت نگاهش کرد دید یه کاغذ دستشه بلند شد اومد بطرف ساناز ،
ساناز بد جوری حالش گرفته بود و انتظار نداشت که یک پسری بهش که
خیلیها ارزوی حرف زدن باهاش را داشتن یک جمله ی زشتی بنویسه . بدون اینکه
متوجه اومدن بهمن باشه بهمن زیر چشمی کاغذو دید ، یه نگاهی به اطراف کرد
چشمش خورد به اون جوان فهمید اون پسره نوشته ، بدون اینکه خدا حافظی بکنه
گذاشت رفت ساناز دوید دنبالش صداش کرد!!
اما او رفته بود وقتی رسید خوابگاه وضو گرفت دو رکعت نماز شکر بجا اورد و خدا را
شکر کرد که خداوند کمکش کرد تا بدونه اون دختری که این میخواست ساناز نبوده
فرداش پسره کلاسشوعوض کرد . ساناز بهش سلام میداد فقط میگفت علیک رد
میشد اره عزیزان خوشگلی ، پولدار بودن ، شیک بودن ، هزار رنگ بودن نباید ما
ر ا گول بزنه و یک عمر اه بکشیم و زانوی غم بغل کنیم چرا اشتباه کردیم
و زندگی و عمرمان را بهدر دادیم
باید با چشمی باز و از روی عقل با کسی زندگی را
شروع کرد که اهل زندگی باشه نه اهل هوا و هوس


وبلاگ زندگی عاشقانه