موضوع : | بازدید : 3 | تگ ها :
تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 1:48 | نویسنده : پویا

 

 

امروز عصری تلفن زنگ زد  نوه گلم گفت حاجی یک اقایی با شما کار داره

گوشیو گرفتم گفتم سلام بفرما

دیدم عباس اقا هست

 گفت حاجی همسرمو اوردم بیمارستان  هم ازمایش هم سونو گر افی نوشتند

هم دارو نزدیک یک میلیون میشه کم دارم داری برام 600 بدی؟

الله اکبر

گفتم چشم بزرگوار شماره کارتتو بده در خدمتم.

 زندگ زدم به سر پرست هئیت امنا حسینیه . حاج سید  صادق. گفتم از پول

حسینیه ششصدبریز به این شماره کارت. بعد تشریف بیار تا توضیح بدم خدمتت.

عباس اقا  بازنشسته ارتش و یکی از انسانهای مومن و والایی هست.

ارادت خاصی دارم خدمتشون. 

شب  زنگ خونه را زدند بچه ها گفتند عباس اقا هست.

گفتم بگید تشریف بیاره داخل.

  الله اکبر تا دیدمش اوضام بهم ریخت معلوم بود این پیر مرد خیلی گریه کرده.

چشماش قرمز و متورم بود. نشست .  نای صحبت کردن  نداشت.

گفت حاجی دیگه کم اوردم  هم از زندگی هم از ایمان . این چه اسلامی هست

که من جبهه رفته  مسجدی . باید دستمو پیش اینو ان در از کنم برای پول.

الان خودمم هم مریضم اما نمیتونم برم دکتر  فقط تونستم همسرمو ببرم یک

میلیون بالاتر امروز برای دوا درمانش خرج کردم . 

بخدا قسم دیگه ایمان به این حضرات ندارم عوض رسیدگی به ماها که غلام

حلقه بگوششان هستیم خرج کسانی میکنند که کم بشه نا سزا بهمان میگن.

راستش خودمم هم اوضاع خوبی ندارم با این ترکش پشتم . با داروها و

امپولهای گران قیمت.

گفتم عباس اقا بغیر از  چند میلیون مفت خور اوضاع همه ی ملت همینه فداتشم.

فقط خداوند منان باید خودش به اموراتمان نظر ی بکند.  تا بخواهیم حرف بزنیم صدتا 

وصله بمهان میچسبانند . در صورتی که بزرکترین ضد انقلاب  و خیانتکار به ارمانهای

 امام و شهدا خود این حضرات هستند.

گفتم یک صلوات بفرست  لعنت بر ظالم بکن چایتو بخور مرد . شما مرد جبهه هستی 

در مقابل دشمن قد علم نکردی و کم نیاورد ی  انشاالله خداوند رحمان خودش

کارها رادرست میکند.

با بغض چایی را خورد خدا حافظی کرد و رفت.

وسیعلمو الذین ظلمو ای منقلبون ینفلبون.

ای  انا نیکه ظلم میکنید بدانید این ظلم شما پاینده نخواهد بود
و بخود شما بر میگردد .

ان الله لا یخلف المیعاد

وعده ی الهی تخلف ناپذیره. انشالله.


موضوع : | بازدید : 2 | تگ ها :
تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 1:47 | نویسنده : پویا

 

 

بازم سر و صدای کبرا خانم و مش صفر امروز بلند شد

وای از دست این کبری خانم وراج

هرچی لعن و نفرین بود نثار بدبخت مش صفر میکرد.

دیگه صبرم تمام شد  به حاجی خانم گفتم الهی حاجی فدات

 برو ببین باز این زنکه چیشه اعصاب برامون نذاشته.

گفتم بگو اصلا بیان اینجا.

حاج خانم چادرشو سرش کرد رفت بعد چن دقیقه دیدم

 یا الله یالله مش صفر  امد داخل حیاط. پشت سرش هم کبرا خانم

 حاجی خانم.

مش صفر سلام کرد علیکی گفتم. 

مش صفر باز چی خبرتونه بابا شرم کنید از در و همسایه ،  برامون 

اعصاب نذاشتین اخه چه مرگتونه خداوند بهتون سلامتی و روزی

داده مثل بچه ادم بشینید بخورید  و شکر خدا را بجا بیارید.

مش صفر گفت حاجی حق با شماست اینو به این کبری بگو بخدا

دیگه میخوام از این خونه بزارم برم.

کبری هم مثل موش ابکشیده کز کرده بود و نگاه میکرد.

گفتم کبری خانم بیا جلو ببینم با این قیافه ای که مثل یتیما

خودتو زدی به موش مردگی .

چرا نمیذارید کمی ارامش داشته باشیم .

سر چی بحثتون شده جواب نداد /

گفتم مش صفر باز سر چی بهم میپرین؟

گفت حاجی بخدا نشسته بودیم  چایی میخوردیم یه

دفعه کبر ی گفت صفر باید بهم یه قولی بدی.

گفتم چه قولی کبری؟

گفت  اول قول بده تا بگم .

گفتم نه اول بگو بعد من قول بدم. کلی سر این جر و بحث کردیم.

اخرش گفت قول بده من مردم نری زن بگیری

کلی با حاج خانم به این دیونگی کبری خانم خندیدیم. خودشون هم

خندشون گرفت گفم کبری نه تو مردی  نه من زن گرفتم .

کی میدونه اول بمیره که تو بدونی. 
 
گفت نه قول بده .

منم از دهنم در رفت گفتم تا اون موقع کی میدونه چی بسرش میاد

بهویی چشاشو بست دهنشو باز کرد  هر چی بد و بیراه بود

بهم گفت که ای بی چشم رو تو منتظری  من بمیرم بری زن بگیری

ارزشو بدلت میزار م استکانو کوبید سرم . نگاه کن حاجی ببین

چقدر باد کرده.

لااله الاالله

گفتم مش صفر برو پزشک قانونی منم شاهدم طول درمان بگیر تا
 
کبری خانم را ببریم دادگاه این کارش هم جریمه داره هم زندان.

کبری خانم زد زیر گریه حاجی تو را خدا ببخشید شیطان گولم زد

غلط کردم دیگه با صفر دعوا نمیکنم.

بعد از کلی صحبت و نصیحت گفتم حالا صورت همو ببوسید تا
 
خیالم راحت بشه

کبری گفت وااااااااا  حاجی یعنی چه من خجالت میکشم .
 
گفتم بیخودمیکنی خجالت بکشی 

تا صورت مش صفرو نبوسی من ولکن نیستم صفرو میبرم
 
شکایت بکنه.

خلاصه یه قدم گذاشت جلو الکی از صورت مش صفر بوسید.

کلی خندیدیم . مش صفر گفت حاجی بزار دسستو ببوسم بخدا چند
 
سالی میشه کبری منو نبوسیده .

گفتم نمیخواد دستمو ببوسی الان تو هم برو یه کادوی خو
 
براش بگیر تا ببوستت  الکی که نیست .
 
کبری خانم گفت الهی کنیزت بشم حاجی شما چقدر خوب
 
حرف میزنی خوش بحال حاجی خانم .

اشتیشون دادم  رفتند.

حاج خانم گفت حاجی الهی خدا عمر با عزت بهت بده سایتون

همیشه رو سرمان که بین مردم صلح و صفا برقرار میکنی

که هیچ دیگه مزاحم دادگاه و پاسگاه هم نمیشن.


موضوع : | بازدید : 33 | تگ ها :
تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 1:46 | نویسنده : پویا

 

 

حسین اقا شش ماهه بود که پدرشان فوت کرد

 از بچگی سر بار شوهر خواهراش بود

براش کار خوب هم پیدا کردند جیم شد. 

چون حال کار کردن نداشت. یکی از دامادهاش

که  ادم مومن و حزب الهی هم هست  و ادم خوب

 و سربراهیست پیشنهاد داد حسین اقا با همان نهم  بره

حوزه  بلکه طلبه بشه . نرفت گفت دوست ندارم ملا بشم.

با پیشنهاد مادرش  با دختر خاله اش که  نظامی هم بود ازدواج

کرد.  پدر ایشان هم فوت کرده بود.

همیشه خدا این زن شوهر جوان با هم اختلاف داشتنذ  انهم سر

کار نرفتن حسین بود. زنش سه ماه سه ماه قهر میکرد میرفت

 خونه پدر ی / خونه دایی / یا خونه داماداش

تا اینکه بچه دار شدند دیگه حسین اقا شده بود کدبانو بچه داری میکرد.

با این اوضاع  3 تا بچه اوردن. یکی دختر دوتا پسر.

زنش برای حسین اقا یک پیکان گرفت مسافرکشی میکرد.

زنش بد قلق بود اجاز ه نمیداد هیچکس خونه اش بره.
 
 تا اینکه سال 91 زنش با همدستی پسر بزرگش که سربازیش هم

تمام کرده بود حسین اقا را حسابی کتک و دستش را شکسته بودند.

از خونه انداخته بودند بیرون. حسین اقا بدبخت شبو تو پارک خوابیده

بود . بعدش هم رفت شد سر بار یکی از دامادها.

زنش شکایت کرد و طلاق گرفت. حسین اقا از بچگی بد مرض 

دروغگفتن گرفته بود. هرچی هم نصیحتش میکردند افاضه نمیکرد.

الان هم که نزدیک 60 سالشه  سربار خواهرش و دامادشون هست

بازم دروغگویی یکی صفاتشه.

نسبتی هم با ما دارد. دیروز که 5 شنبه بود امده بود حسینیه. بعد برنامه ها

با هم رفتیم خونه دست کرد جیبش  یک مشت پسته بمن و یک مشت هم به 

حاجی خانم داد . ما هم خیلی خوشحال شدیم چون دوسالی میشه پسته نخوردیم.

پرسیدم حسین اقا عجب پسته هایی / هم تازه هم بزرگ هم خندانه.

گفت بله دیروز رفته بودم فلان شهر گرفتم . گفتم کیلو چند گرفتی گفت

120 هزار  تومان /گفتم شنبه اگر وقت داشته باشی بریم منهم دو کیلو بگیرم.

گفت ای بچشم .

  جمعه عصری زنگ زد بعد سلام علیک . گفت حاجی زنگ زدم به مغازه دار

  جواب نداد .چند بار که زنگ زدم دیدم یکی گوشیو جواب داد گفتم با اقا

سلمان کار دارم با گریه گفت اقا سلمان فوت کرده من پسرشم

 حاجی میخواستم یه خدمتی برات بکنم که اونم نشد.

با حاجی خانم کلی خندیدیم . حاجی خانم گفت اخه مرد تو ریش سفید کردی 

این دروغها چی میگی.

خندیدم گفتم حاج خانم دروغ تو این مملکت مسریه حاجی فدات بشه.

 محمود چاخان . حسن چاخان   چقدر بما ملت دروغ گفتن و بازم هی میگن

بدون واهمه تازه طور ی هم میگن  که خودشان باورشان میشه.

 خدایا تو را قسم به عزت و جلال و جبروتت خودت  اخر عاقبت ما ر ا ختم بخیر بگردان

امین یا رب العالمین



موضوع : | بازدید : 83 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 27 شهريور 1398 | 0:05 | نویسنده : پویا



موضوع : | بازدید : 24 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 27 شهريور 1398 | 0:03 | نویسنده : پویا



موضوع : | بازدید : 100 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 3 شهريور 1398 | 23:47 | نویسنده : پویا

 

 

در دهه 40 اقایی بود  به اسم تقی سبیل

سبیلهای اقا تقی واقعا سبیل بود نه از این سبیل های
امروزی  که بهشون میگن اوا خواهری
اقا تقی  بنا بود . دوتا هم وردست داشت  هیچکاری را
بدون انها شروع نمیکرد.چون بنائیش عالی بود هیچ موقع
بیکار نبود.
جز یه تعدادی  تسبیح به دست همه به اقا تقی احترام میذاشتند.
همه تعریفش میکردند تو مردی  و مردانگی.
اما بزرکترین عیب اقا تقی این بود که بعد اتمام کار با شاگرداش
میرفت میخونه  اقا صفر برای  می خوردن.
میگفتن برای چندتا از خانواده های ندار مجانی خونه ساخته. 
اهل مسجد و منبر هم نیود. سرش تو کار خودش بود.
تو شهر ملایی داشتیم به اسم  قسم علی. دشمن سر سخت اقا تقی
اگه اقا تقی را میتونست سر میبرید. گفته بوده این مردک نه مسجد میاد 
نه نماز میخونه . نه خمس و زکاتشو میده این کافره.
یه روز همسایه های اقا تقی میبینن ملا قسم علی داره در خونه
اقا تقی را دق الباب میکنه.
هرکس یه چیزی میگفته . برای اقا تقی دعا میکردند که بلایی سرش
نیاره این قسم علی.
اقا تقی میاد دم در میبینه ای دل غافل ملا قسم علی هست.
سلام میکنه دستشو میبوسه بفرما میزنه.
ملا قسم علی هم میره داخل.
مردم و همسایه ها هاج و واج تو کوچه جمع میشن تا ببین سر انجام کار
چی میشه.بعد  یکساعتی در باز میشه قسم علی خندان میاد بیرون با
اقا تقی هم بگرمی خدا حافظی میکنه با صدای بلند میگه اقا تقی
فردا نماز مغرب و عشاتو مسجد منتظرتم.
اقا تقی هم میگه چشم کربلایی قسم علی.
قدیما چون رفت امد برای زیارت کعبه کار هرکسی نبود اکثر مردم و ملاها
میرفتن کربلا زیارت مولا حسین علیه السلام.
زمستان بود هوا بارانی اقا تقی وقتی از میخونه میرفته خونه
تو کوچه میبینه یک سگ با چندتا توله  کنج دیوار توله هاشو
گذاشته زیرش اما خودش بد میلرزه.
در خونه را باز میکنه سگه  و توله هاش میبره خونه
میندازه تو طویله میره براشون غذا میاره  چند روزی سگ با توله هاش
تو طویله اقا تقی بود تا اینکه کمی هوا اروم میشه سگ با توله هاش
 بیرون میره.
اقا تقی  که هرروز بعد اتمام کار میرفت میخانه اقا صفر دیگه هفته ای دوبار میره.
گاهی هم سری به مسجد میزده.
یک جمعه که مردم تو مسجد برای اقامه نماز جمعشون جمع بود بعد اقامه نماز
ملا قسم علی بلند میشه  اقا تقی را صدا میکنه جلو منبر.
اقا تقی هم مثل یک بچه حرف شنو بلند میشه میره جلو .ملا قسم علی
با صدای بلند  میگه بر محمد {ص} و ال محمد صلوات.
بعد ختم صلوات میگه ای مردم  من در پیشگاه خداوند و شما مومنین اقرار میکنم 
یکی از بهترین شهروند و یکی از مومنین راستین این اقا  تقی عزیز هستند.
من خوابی دیدم که  اقا تقی با یکی از بندگان خاص خداوندی همراه بودند.
با اجازه شما از اقا تقی حلالیت میطلبم بخاطر اینکه مدتها بود من به ایشان بد بین
حتی بخونش تشنه بودم. و دست اقا تقی را میگیره میبوسه.
توی مسجد غلغله میشه  مردم هم صف میکشن دست اقا تقی را میبوسن.
وقتی مسجد ختم  و مردم به خونه هایشان میروند.
عصری خبر مبرسه اقا تقی دار فانی را وداع گفته.
مردم انصافا برای دفن و کفن اقا تقی سنگ تمام میزارن.
7 روز برایش مجلس میگیرن  و شام و نهار میدن.

وقتی میشنوم چند نفر به اسم مامور میریزن تو خیابان و پارک
چند نفرو میزنن ایا میدونندامکان داره گول ظاهر این افراد را خورده اند
بلکه یکی از همینا از افراد خاص خداوندی باشد.
ایا اینها نمیدونند دنیا دار مکافاته هرچی بکاری همان را درو میکنی.

ازمکافات عمل غافل مشو _
گندم از گندم بروید جو زجو



موضوع : | بازدید : 109 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 3 شهريور 1398 | 23:31 | نویسنده : پویا

 

 

 سهراب سپهری چقدر زیبا گفت:



ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!

 

 

 

خداوند منان هم دیگه صبرش بسر امده،

چنان پرده ها را یکی  یکی داره کنار میزنه که نگو

وطن فروشان

غارتگران اموال مردم

کذابان

بزه کاران

عیاشان

یکی یکی دارن رسوای  خاص عام میشوند.

 

فرموده خداوند داره عینیت و وجود پیدا میکند:

قتل الانسان ما اکفر{س عبس. 6}

مرگ بر کفران کنندگان نعمات الهی

 



موضوع : | بازدید : 176 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 25 تير 1398 | 23:53 | نویسنده : پویا

 

 

 

حاج خانم عزیز ما عاشق گل و گلدان هست

انواع گلها و درختها را دارد بیشتر از من به انها

میرسه . خوب منم حسودیم میشه.

امروز زنگ زده بود به مهندس عزیزاقا فلاحی 

 که هم خودش هم همسر گرامشون مهندسی گل و گیاه هستند

و نمایشگاهی هم راه انداختن.

وقتی امد از لحظه ورود همش به به میگفت. احسن 

بعد از بازدید گلدونا و سفارشات گفت حاج خانم این گلهای شما

یه چیز کم دارند. اگر اونم در کنارشون باشه رشدشون . 

طراوتشان و زیبائیشان چند برابر میشه.

حاج خانم گفت مهندس چی کم داره؟

گفت برای گلهاتون موسیقی پخش کنید تا شاداب تر بشوند.

 من خنده ام گرفت .

مهندس برگشت نگاهم کرد  گفت حاجی مشگلی پیش اومد.

گفتم پسرم همین یه کارمون مونده موسیقی پخش کنیم از ما 

بهتران بریزن خونمون بعد عمری بگن کنسرت گذاشتین

 امنیت جامعه را بهم زدید. مرتکب منکرات شدید.

نه پسرم همینطوری هم شاداب هستند.

گفت حاجی من خودم براشون تو خونه و گلخونه موسیقی پخش میکنم

گفتم باشه پسرم منم با این عصا و یک قابلمه براشون اهنگ میزنم خندید

اره عزیزان با اینکه دین اسلام دین میانه و از افراط و تفریط بیزاره

ادمهایی هستند که خود را بالاتر از خدای منان میدونن. و برای مردم

نسخه میپیچن.

و همین برخوردها بخصوص جوانها را افسرده و پرخاش گر بار اورده

 و هر روز به بزه کاریها و جرم و جنایت افزوده میشود.

پناه میبرم بخدا از این افراطیونی که اسلام را دارند نابودش میکنند به اسم

اِن تَنصُرُوا اللهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت اَقدامَکُم

 



موضوع : | بازدید : 118 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 25 تير 1398 | 23:37 | نویسنده : پویا

 

 

 

 

دو هفته پیش پنجشنبه که تو حسینیه برنامه داشتیم

 بچه ها گفتند حاجی اقای دکتر  فلانی امده.
 
راستش خنده ام گرفت !!!

اخه این اقا را از بچگی میشناسم یک ادم لا ابالی بود

تو روستا بودند. پدرش دامداری داره. اوضاعشون

روبراهه. این اقای دکتر لیسانسش هم زورکی گرفت.

بعد بنا به مصلحت خواص  تو کاندیداتوری مجلس شرکت

کرد چون پدرش متمول و پولدار بودبالاخره قبول شد

 الان سه دوره هست متناوبا تو مجلس تشریف دارند.

حالا کی دکتراشو گزفت و این دکتراش تو چه رشته ای هست

الله و اعلم؟؟!!!

گفتم خوش اماده بگید بیاد داخل

اوفففففففففففففففففففف چه خبر بود بادمجان دور قاپچیا ریخته

بودند دنبالش. همشون  هم از اون ادمای شناخته شده که مردم

سعی میکنند زیاد باهاشون روبرو نشن؟؟!!!

امد داخل  دست دادیم منو بغلم کرد . عجب رویی دارند این
 
حضرات  افتابگردان؟؟
 
گفتم پسرم چه عجب بعد چهار سال یاد ما افتادی ؟

گفت حاجی بد جور هواتو کرده بودم دیروز رسیدم گفتم باید

امشب  که شب 5 شنبه هست برم زیارت حاجی؟؟!!!

بچه ها زحمت کشیدن چایی اوردن. بعد کمی صحبت گفت 

حاجی التماس دعا داریم .

گفتم خیر باشه؟؟؟؟

گفت  برای اسفند ماه دستمان را باید بگیری

خندیدم گفتم پسرم  شرمنده ام دور من یکی را خط بکش
 
 این اخر عمری   ما را در پای میزان الهی شرمنده نکن

اول باید بیلان کاری خودت را به ملت اعلام کنی  که تو این سه سال

اندی چه کار کردید بعد از مردم توقع داشته باش تا انجا که من 

خبر دارم شما و همکارانتان هیچ قدمی برای موکلان خودتان انجام

ندادید هرکاری کردید به نفع سرمایه دار بوده. 

سرشو انداخت پائین کمی مکث کرد . گفت حاجی امری ندارید

گفتم نه پسرم موفق باشید انشاالله.

خواست بلند بشه کر بلایی  ولی بلند شد گفت حاجی منو ببخش

این اقا امده برای رای جمع کردن  تو این مدتها که نماینده بوده

یکبار امده اینجا بگه حاجی اهل این حسینیه چه مشگلی دارند

گفتم کربلایی ممنون بفرما بشین .

جناب دکتر کمی سرخ شد دید زیاد معطل بشه هوا پسه .

خداحافظی کرد و رفت. 

 



موضوع : | بازدید : 176 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 25 تير 1398 | 23:29 | نویسنده : پویا

 

 

 

سی سالی میشه تو حیاط یک درخت توت سفید داریم

الان انقدر بزرگ شده سایه اش همه ی حیاط را میپوشاند

هرسال از اواخر اردیبهشت ماه بدبختی من و حاج خانم شروع میشه  

خوب قبلنا کمی جون داشتیم هر روز جارو میکردیم 

اما امسال  دیگه هم من هم حاج خانم نا نداریم حرکت کنیم

بچه ها هم که دنبال بدبختی خودشان هستند.

با اینکه همه ی همسایه ها میان میبرن اما بازهم پشت بام ما و همسایه

و حیاط را بگند میکشه . هم کارخونه ی پشه هست هم ابدوزک.

یه همسایه داریم  زن شوهر انسانهای مومن و فوق العاده محترمی

هسند هر موقع کاری پیش بیاد حاج خانم میفر سته دنبالشون میان

کارهامونو انجام میدهند. امسال هم گفتیم مش یوسف زحمت بکشید 

 هر روز عصری تشریف بیارید این توت ها را جارو کنید.

این بندگان خدا هم گفتند چشم.

حالا از مرداد ماه تا اخر مهر هم نوبت برگهای این توت هست.

بدبختی که یکی دوتا نیست.

امروز حاجی خانم گفت حاجی میگن درخت توت سید هست اره؟

گفتم عزیز حاجی بله از قدیم اینطور میگن.

گفت حاجی  این اگر سید باشه با این بی زبانیش این همه برای 

ما زحمت و گرفتاری درست میکنه وای بحال سید های زباندار.

واقعا من ماتم برد و هاج و واج به حاج خانم نگاه کردم

گفت حاجی ناراحت شدی؟

گفتم نه عزیز دل حاجی  دارم تو دلم به این هوش و ذکاوتت افرین میگم

عجب حرفی زدی. باید با اب طلا نوشت این حرفتو.
 
اره والله اگر سید بی زبانی مثل این درخت توت که کل اعصاب مارا بهم

میریزه هیچ ثمری هم نداره وای بحال سیدهای زباندار .

 




موضوع : | بازدید : 125 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 24 خرداد 1398 | 22:27 | نویسنده : پویا

 

روز سه شنبه یکی از همسایه ها نذری سفره حضرت رقیه تو
حسینیه راه انداخته بود.
خوب مجالس خانمها هم مثل همیشه پرباره و شلوغ و محل درددل
بعد اتمام حاجی خانم امد خانه یهویی بغلم کرد پیشانیمو بوسید.
بچه ها هم خندیدند هم هاج و واج نگاه میکردند.
خوب منم پیش بچه ها خجالت کشیدم. گفتم این چه کاریه حاج خانم
گفت حاجی ادم وقتی دیگرانو میبینه . درداشنو مشنوه باید قدردان
داشته های خودش باشه. من 47 ساله دارم با شما زندگی میکنم
تا بحال کوچکترین بی احترامی ندیدم . من از شما راضیم خدا از شما
راضی باشه.
گفتم خوب عزیز حاجی چی شنیدی؟
گفت زن اقا مرتضی بد جوری گریه میکرد و اه و ناله.
پرسیدم سپیده خانم چی شده ؟
گفت حاج خانم دلم پره دارم دیونه میشم اگر بخاطر این دوتا بچه نبود
یکساعت هم پیش مرتضی نمی موندم. انگار من کلفتشم. خیلی اذیتم میکنه
از مغازه میاد شروع میکنه به امرو نهی بعضی موقع ها بهم ناسزا میگه
بخدا قسم من تا از دستم میاد براش کم نمیزام.
گفتم حاج خانم این مراسمات همینش خوبه که خوب و بد خودشو نشون میده
اینم از برکت سفره حضرت رقیه هست.
نگران نباش من درستش میکنم. گفت وا حاجی نری بهش بگی میره بدبخت
سپیده خانمو میزنه.
گفتم نه حاج خانم دوتایی براش فیلم بازی میکنیم تا سر راه بیاد.
امروز 5 شنبه بود به حاج خانم گفتم من میرم مغازه اقا مرتضی بعد 20
دقیقه زنگ بزن  مغازه اش . من گوشیمو خاموش میکنم بگو اقا مرتضی
حاجی پیش شماست گوشیش خاموشه بگو صحبت کنه. گشیو خاموش نکن .
ببن چی فیلمی بازی میکنم
رفتم مغازه اقا مرتضی ، پسر خوبیه اما مثل اینکه تو خونه اخلاق نداره و این
بدترین عمل یک انسانه و روز قیامت حتما بازخواست میشه.
بعد سلام علیک بفرما زد نشستم بعد کلی تعارفات و احوالپرسی گوشی
مفازه اش زنگ خورد گفت حاجی  ،حاج خانمه میگه چرا گوشیت خاموشه کارتون داره.
گوشیو گرفتم شروع کردم به صحبت . گفتم بفرما  اون چیزهای که یادش داده بودم
بهم گفت . گفتم عجب  طفلی دختره . پسره مگر دیوانه شده. مگه فکر میکنه
کلفت اورده خانه اش. عجب . الله اکبر . گفتم حاجی خانم من باهاش صحبت میکنم
 خوب جوانه کله اش داغ بهش حالی میکنم اون شریک زندگیشه . فردا براش
اتفاقی افتاد فکر نمیکنه بخاطر کدورتی که ازش بدل گرفته بی محلیش میکنه
بهش نمیرسه . زد پاش شکست . سرطان گرفت یا یک اتفاق ناگواری براش افتاد
 انسان باید به فکر روز مبادا باشه . امروز میگذره باید بفکر فردا بود.
زن تو خونه شریک زندگیه  زن و مرد باید دست در دست هم زندگیشونو
بسازن نه تو سرهم بزنن بهم بی احترامی یکنن. چشم من میرم باهاش صحبت
میکنم.
گوشیو قطع کردم گفتم میبینی اقا مرتضی بعضی از انسانها چقدر بی عقل و
 و خود شیفته هستند  همین خودشیفتگیست که بعضی از اقایان در وجودشوه هست
مملکتو به این روز انداختن . بعضی از مردا هم خونه زندگیش خودشون بباد میدن.
دیدم سرشو انداخت پائین گفت بله حاجی شما راست میگی.
گفتم اخه پسر خوب این دنیا دار مکافاته فردا چوب این حرفا و عملتو میخوری
روز قیامت هم باید حساب پس بدی . بعدش خدا حافظی کردم برگشتم خونه.
دیدم حاج خانم میخنده . با دستمال چشاشو پاک میکنه.
گفتم حاج خانم گریه میکنی . گفت وای حاجی از دست تو نه بابا از خنده مردم
هنرپیشه هم بودی ما نمیدونستیم. هالیودیا بفهمن ازت دعوت میکنن فیلم بازی
کنی. گفتم حاج خانم ما انسانیم در یک اجتماع زندگی میکنیم انسانیت ایجاب
میکند مستقیم و غیر مستقیم دست همو بگیریم  کمک حال هم باشیم..
بخصوص جوانها را از راه صحیح یاری کنیم تو زندگیشون مشگلی براشون
پیش نیاد. اینم یک نو روانشاسی هست که من درسشو خوندم.
نه اینکه بخاطر یک اشتباه جوان به شخصیتش توهین کنیم .
ابروی خودش و خانوادشو ببریم تازه دوقورت نیممان هم باقی باشه که
ما درراه خدا برای یاری دین خدا عمل کردیم در صورتی راه شیطان را رفتیم
نفس عماره هر بلایی بخواد سر ادم خود شیفته و عقل کل میاره نمونه اش
را هرروز تو اجتماع میبینیم
گفت حاجی خدا کنه فهمیده باشه که کارش اشتباهه. گفتم حتما میفهمه
اقا مرتضی جوان هوشیاری هست. حالا ببینیم خداوند تبارک تعالی چی میخواد

راضی هستیم به رضای پروردگار. از ما حرکت از ان خالق بی همتا برکت.

 

 



موضوع : | بازدید : 128 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 24 خرداد 1398 | 22:17 | نویسنده : پویا