موضوع : | بازدید : 0 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 18 آذر 1397 | 3:14 | نویسنده : پویا

 

 

 

5شنبه تو حسینیه نشسته بودیم  با بچه ها صحبت میکردیم

تا همه جمع بشن دعایی بخونیم و شکری بدرگاه ایزد منان

یکی از بچه ها امد گفت حاج ماشاالله داره میاد.

گفتم خوب خوش اومده راهنمائیش کنید.

حاج ماشاالله سالی دوسه باری میاد حسینیه . ادم خوبیه.

این حاج ماشاالله را با لقب حاجی نفوذی  صداش میکنند

امد همه بلند شدیم سلامی و علیکی. نشست بچه ها چایی اوردند.

بعد چند دقیقه ای گفتم حاجی یه سئوالی دارم؟

گفت بفرما حاجی .

پرسیدم ببخش این جریان حاجی نفوذی که صدات میکنند چیه؟

خندید گفت از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان. وقتی از ده امدیم شهر

خوب جوان بودیم و با انگیزه خودمونو خوب نشون دادیم مقامات وقت هم

انصافا شرمندمون کردند ضمن استخدامم تو اداره ..... سفارش کردند

برو درست هم بخون هم کار میکردم هم درس میخوندم. تا کاردانی را

گرفتم بعدش شدم معاون اداره . بعد چند ماه رئیس منتقل شد من شدم رئیس.

این فک و فامیلا هی میومدن میگفتن حاجی تورا خدا شما نفوذ داری فلان کار

و بکن بهمان کارو بکن.خوب لطف خدا منم تو شهر پیش همه یه نیمچه اعتباری

داشتم کاراشونو راست و ریس میکردم. دیدم تو اداره کارمندان پیچ پیچ میکنند

یکیشو صدا کردم گفتم چیزی شده . سرشو انداخت پائین گفت حاجی بگم

ناراحت نمیشی گفتم  نه چرا ناراحت بشم. گفت بچه ها اسم شما را گذاشتن

حاجی نفوذی. اخه نفوذی که شما تو شهر تو این ادارات داری هیچکس نداره.

راستش منم بدم نیومد. خوب گفتم بزار دلشون خوش باشه.

گفتم حاجی میدونی همه ی بدبختیای ما مردم ایران بخاطر شما نفوذیهاست.

ان موقع کم بودید الان شدید هزار فامیل.

خدا بدادمون برسه از دست شما نفوذی های خودی که بیچاره شدن همه ی

غیر خودی.

گفت حاجی یعنی چه؟

گفتم حاجی جان تا شماها هستین نه بیکاری کم میشه نه گرانی از

بین میره فداتشم.

هنوز هنوزه اون بالا بالاها همه ی این هزار فامیل دارن از نفوذشون

استفاده میکنند بقیه هم ول معطلن.

سرشو تکان داد بلند خندید گفت حاجی خوب اینم از نعمات خداوند تبارک و تعالاست.

حالا بنظر شما این از نعمات خدایی هست  یا...................

 

 



موضوع : | بازدید : 6 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 14 آذر 1397 | 14:48 | نویسنده : پویا

 

دیروز دوستان زنگ زدند گفتند حاجی  فروشگاه به بازنشستگان
روغن و قند و مایع ظرفشویی میده.
امروز چون فروشگاه نزدیکه لباس پوشیدم با یه یا الله و قرائت
قل اعوذ برب الفلق راهی شدم
حاج خانم گفت حاجی اذیت میشی بزار زنگ بزنم پیمان جان بیاد دنبالت.
گفتم دست خوش یعنی من پیر شدم  حاج خانم.
خندید محکم زد به در اتاق گفت چشم حسود کور حاجی ما از یک
جوان 25 ساله قبراقتره.
البته اینا برای دلخوشی من از پا افتاده بود و الا من کجا با این ترکش پشت . ی
ک جوان 25 ساله کجا.
راه فتادم عصا زنان رفتم فروشگاه .
اوهه چه خبر بود مردم ریخته بودند یه داد و هواری بود که نگو.
جلو نرفتم ترسیدم اخه این مردم اینطور مواقع دیگه بزرکتر و کوچکتر که
حالیشون نیست.
فقط میخوان این چند قلم مایحتاج بدرد نخورو بگیرن افتخار هم بکنن که دولت
یا سازمان فخیمه چه کار شقی کرده انهم با منت.
از خیرش گذشتم تا برگشتم  برم خونه  یهویی دیدم حاج لطف اله داره
میاد انهم چه امدنی اخ اخ مثل اینکه یک لشگر دنبالش.
تارسید سلام داد علیک گفتم . گفتم چی دنبالت  کردن مرد. گفت
حاجی روغن نداریم. گفت حاجی ببخش یه لحظه کارت بدم بیام خدمتت.
رفت کارتشو داد نوبت برگشت نشست رو پله فروشگاه به نفس عمیقی کشید.
گفت حاجی ببخش خسته شدم. من خندیدم انهم از نوع چیزکی . سرشو بلند
کرد گفت حاجی چیزی شده؟
گفتم به تو میخندم با این همه ثروت دنبال دوتا روغن یک کیلویی منت دار هستی.
مرد اینقدر حرص نزن فردا میمونه میخورن به ریشت میخندن. سرشو تکانی داد 
و خودش هم خنده اش گرفت.
گفت حاجی بخدا نمیتونم بخورم هر کاری میکنم نمیتونم خرجش کنم.
مثل اینکه شیطان دستمو بسته. گفتم ناراحت نشو میدونی چرا نمیتونی بخوری؟
چون پولت حلال نیست مرد خودت هم میدونی که حق الناسه .
یادته قبل از بازنشستگی یکبار بهت چی گفتم .
با اون تویوتای اداره داشتی برای ساختن خونه ات وسائل میبردی.
همه ی اینها نکبتی است که بگردنت جمع شده. برو خودتو راحت کن
مال مردم برگردون تا ملعون دنیا و اخرت نشی.
سرش همینطور پائین بود . سرشو بلند کرد دیدم داره گریه میکنه. بلند شد رفت
کارتشو گرفت برگشت گفت حاجی بخدا قسم خودمم هم تو همین فکربودم اما
این حرف تو تلنگری بود سخت به من همینکارو میکنم.
گفتم میدونی چرا حرفم بهت اثر کرد با این همه حرامخواری.
گفت برای چی ؟
گفتم چون هنوز خداوند بخاطر ارتباطی که باهاش داری ولت نکرده. برو که
خدا لطف داره بهت این  لطف خدا را بی جواب نزار.
انهایی که حرص میزنن تا دم مرگ و حق مردم را پایمال میکنند
هرچه دیگران امر به معروف نهی از منگرشون میکنند گوششان بدهکار نیست
اینها را خداوند به حال خودشان رها کرده اینها هستند

رانده شده از درگاه خداوند و ملعونین بین ملت.


 



موضوع : | بازدید : 29 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 9 آذر 1397 | 0:56 | نویسنده : پویا

 

همسایه ای داشتیم  طوطو خالا صداش میکردند.

زن خوبی بود همسرش فوت کرده بنده خدا شوهر

نکرده بود بچه هاشو بزرگ کرده بود.

وقتی زنا تو کوچه جلو در خونه جمع میشدند وسط

صحبتها طوطو خالا یهویی میگفت ایوا خاک عالم

غذام سوخت بلند شد میرفت بعد چند دقیقه ای می اومد

همسایه ها میگفتن خواهر سوخته بود.

میگفت نه  خواهر دو دقیقه دیر رسیده بودم جزغاله شده بود.

یه روز یکی از همسایه ها تا طوطو خالا میگه ایواخاک عالم

بلند میشه میره اینم دنبالش میره.

میبینه رو والور یه قابلمه هست توش فقط ابه.

خوب بنده خدا از خجالتی پیش همسایه ها قمپوز در میکرده

که کم نیاره و این کار هر روزش بوده.

وقتی این اقای .... گفت ما دوام میاریم .

من بیاد طوطو خالا افتادم 

این اقا هم بدون اینکه بدونه یا میدونه مثل طوطو خالا داره

قمپوز در میکنه این حرفا را میزنه.

افتاب لگن هفت دست شام و نهار هیچی . اقای دوامیان سعی کنید

پس حق حقوق این بندگان خدا را بدید تا با هم دوام بیاریم.

شما که معلومه دوام میاری اما ما نه. دیگه کم اوردیم فداتشم.



موضوع : | بازدید : 91 | تگ ها :
تاريخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 | 22:57 | نویسنده : پویا

 

 

حاج نصرت یکی از انسانهای والایی هست که هم خدا ازش راضیه هم بندگان خدا.

از دوستان دوران جنگه. هر سال میدونه من زیاد نمیتونم مسافرت برم

با بچه هاش میاد چند روزی در خدمتشان هستیم.

امسال هم امد اما بخاطر مشکلات دیر امد . اما امد.

قرار بود برای بار دوم امسال به زیارت  خانه خدا بره. اما نرفته بود.

شب نشسته بودیم گفتم حاجی چرا نرفتی  زیارت؟

سرشو انداخت پائین زد زیر گریه.

سرشو بلند کرد چشماشو با دستمالش پاک کرد.

گفت حاجی چی بگم . مکه نرفتن ما امسال داستانی دارد.

دوتا نوه هام تو حیاط بازی میکردند. یهویی دویدن امدن داخل هی پشت

سر هم میگفتن مامان ما از این کباب میخوایم . ما از این کباب میخوایم.

عروسم گفت مامان از کدوم کباب؟

دستشو گرفتن بردن  حیاط. دیدم عروسم امد گفت اقا جان همسایه کباب درست

میکنه بوش اومده بچه ها میگن از این کباب میخوایم.

حاج خانمو صداش کردم گفتم برو به خونه همسایه بگو اگر مونده یه سیخ بدید

به بچه ها حاج خا نم چادرشو سرش کرد رفت. بعد ده دقیقه ا مد دیدم گریه میکنه.

بلند شدم گفتم چیزی شده .؟

گفت حاجی لعنت خدا بما . خدایا مارا ببخش.

گفتم چی شده ؟

گفت رفتم در خونه مریم خانم در زدم امد گفتم بچه ها بوی کباب شنیدن خواستن

تا اینو گفتم گریه کرد گفت حاج خانم ببخشید این کباب برای شما حلال نیست

نمیتونم بدم ناراحت شدم گفتم مگه ما چه مونه. مگر کافریم.

گفت نه جسارت نشه این مرغو از اشغالی اوردم برای بچه ها که چند روزیه غذا

نخوردن کباب درست کردم .

حاجی دنیا رو سرم خراب شد کلی بخودم لعنت کردم. بلند شدم رفتم


بازار دوگونی برنج گرفتم . 5 تا مرغ گرفتم . 5 کیلو گوشت گاوی گرفتم با کلی

وسائل اوردم خونه به حاج خانم گفتم با عرسومون ببر بده به این خانم بگو ما را

حلال کن بخدا نمی دونستیم.

5 میلیون هم گذاشتم پاکت دادم بهش بدن.

دیگه از زیارت مکه منصرف شدم . مکه تو خونه همسایه بغلیم بوده من نفهم

  دومین بار میخواستم برم این پولا را خرج عربها بکنم هر روز برامون یه بامبول

درست میکنن. گفتم حاجی خدا خیرت بده مرد بهترین کار را تو کردی حاجی واقعی

تو هستی چون تو یادگار واقعی جبهه ها هستی .

برای همین  خصوصیاتته که من عاشقتم . نوکرتم مخلصتم.

بلند شد دست انداخت گردنم منو بوسید گفت  حاجی شما سر ور ماهستی.

این حرفا چیه

گفتم عزیز داداش سر ور همه ی ما حضرت علی {ع}  بود که شبانه به در خونه ی

نیازمندان اذوقه میبرد فداتشم .


لعنت خدا و رسولش و مومنین درگاه احدیت به کسانی که خود را برتر و بالاتر

از همه میدونند اما با جهالت خویشتن اموال دیگران را غارت و انها را دچار

مصیبت دنیا و اخرت میکنند

 

 

 



موضوع : | بازدید : 141 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 25 آبان 1397 | 4:44 | نویسنده : پویا

 

 

 

 

می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی

شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی

که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد.

شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است

و نبایددست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن

فرنی را یاد می‌دهد

و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت

را به کسی یاد دهد.

مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای می‌خرد شروع به پختن و فروختن

فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و

کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد می‌رود بالا دست مرد کشک ساب

دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی فروشی می‌شود به طوری که کار

مرد کشک ساب کساد می‌شود.

کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب اسم

اعظم می‌کند.شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید:

«تو راز یک فرنی‌پزی رانتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم

را حفظ کنی؟

برو همون کشکت را بساب.

الان انهایی که در راس امورند گاهی میبینی  اسرار مملکتو تو صحبتهایشان

با اب و تاب تعریف میکنند فکر میکنند کار شاقی کردند. بعد میبینی  همین

صحبت اقایون میشه مدرک بر علیه مملکت . چوبش هم مردم میخورند. 

یکی هم نیست گوش اینا را بگیره بگه اقاجان برو به دهاتت

تیله بازیتو بکن. تو را چی به این پستهای حساس مملکتی.

 




موضوع : | بازدید : 118 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 25 آبان 1397 | 4:39 | نویسنده : پویا

 

 



موضوع : | بازدید : 121 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 25 آبان 1397 | 4:24 | نویسنده : پویا