موضوع : | بازدید : 1 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 28 مرداد 1397 | 0:30 | نویسنده : پویا



موضوع : | بازدید : 1 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 28 مرداد 1397 | 0:30 | نویسنده : پویا



موضوع : | بازدید : 2 | تگ ها :
تاريخ : يکشنبه 28 مرداد 1397 | 0:26 | نویسنده : پویا

 

 متوکل  خلیفه ی عباسی که در بین سالهای
{1362میلادی الی 1377میلادی} حکومت
میکرد از دوران نوجوانی دوست بسیار نزدیکی
داشت. بعد از جکومت این خلیفه خونخوار این
دوستش سالی یکی دوبار برای دیدن و عرض ادب
خدمت خلیفه میرسید.
اخرین باری که بخدمت دوستش خلیفه رسید.نهار
مهمان خلیفه بود. وقتی سفره را انداختند و کاسه
بشقاب ها چیده شد ، غذا را اوردند دوست خلیفه
تا چشمش به غذا افتاد خندید.
انها کبوترهای سرخ شده ای بود که داخل ظروف
به مهمانهای سفره چشمک میزدند.
خلیفه رو  کرد به مهمان گفت برای چی خندیدی.
دوستش گفت خلیفه بسلامت این کبوتر ها را دیدم
یاد یک خاطره ای افتادم.
خلیفه اصرار کرد که تا خاطره را نگویی غذا نمیخوریم.
دوستش گفت یکروز در بیابان میرفتم زیر درختی رسیدم
با اب چشمه ای که کنار درخت بود سر و صورت را صفا
دادم مسافری رسید. ایشان هم سر صورتش را صفا داد
سفره اش را باز کرد بمن هم تعارف کرد منم مشغول خوردن
غذای خودم بودم. در بین صحبتش گفت بارم چوب صندل هست
به مصر میبرم. چوب صندل ان موقع گران بود.
من شمشیر را کشیدم بکشمش. هرچی التماس کرد من مشغول
کارم بودم سر به اسمان برداشت چشمش به دوتا کبوتر افتاد
گفت ای کبوترها شاهد باشید که این مرا بی گناه میکشد.
من سرش را بریدم و اموال و اسب و شتر ش را با خودم
بردم.
رنگ خلیفه برگشت بلند شد تو اتاق کمی قدم زد دستش را بهم زد
نوکرا امدند گفت برید جلاد را صدا کنید . جلاد امد تعظیم کرد
گفت ببرید این مردک را بکشید.هرچی التماس کرد افاقه نکرد
خلیفه گفت کبوترهای سفره به قاتل بودن تو شهادت دادند و حکم تو
اعدام هست.
وقتی دیدم طلاب حوزه علمیه قم تجمع اعتراضی تشکیل دادند
و پلاکاردهایی بدست گرفتند که مضمون یکی از انها این بود
{ای آنکه مذاکره شعارت/ استخر فرح در انتظارت، اشاره به
رحلت آیت الله هاشمی رفسنجانی.} بود.
نکنه اینها هم مثل دوست خلیفه عباسی خودشان با دست خودشان
دارند میگن فلانی را ما کشتیم. این جمله از نظر قانون قضا جرم
و تهدید بحساب میاد و قابل پیگیری هست.

مکرو و مکر الله و الله خیر الماکرین.



موضوع : | بازدید : 5 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 23 مرداد 1397 | 18:42 | نویسنده : پویا

 

عصری رفتم کمی خرید کنم
یواش یواش عصا زنان رفتم مغازه کربلایی نوبخت
کربلایی نوبخت مغازه دار هست انسانی هست والا
مردم دار و خدا ترس.
تا رسیدم یک صندلی گذاشت نشستم . دیدم کمی حالش
خوب نیست!!
گفتم کربایی مشگلی هست حالت خوب نیست؟
گفت والله حاجی چی بگم.
من بعد نماز صبح صبحانه میخورم میام مغازه.
همیشه اولین نفری هستم که مغازه را باز میکنم
این کارگرها و کارمندان میرن سر کار صبحانه میگیرن ثواب داره.
گفتم خدا خیرت بدهد
گفت پریروز ساعت 6/5 مغازه را باز کردم بنده خدایی
که باغ داره امد گفت این پیک نیک  برام پر کن
مشغول پر کردن پیک نیک بودم تا سرمو بلند کردم دیدم
یکنفر از جلو مغازه رد شد. .
امدم مغازه رفتم سر دخل که همیشه بخاطر خرید صبح پول
خرد میزارم دیدم پولها که حدود 12 تومن بود نیست.
رو پیشخوان یک بسته سیگار بود اونم نبود.
دوربین را روشن کردم دیدم یک جوان امد داخل برگشت
بیرون را نگاه کرد دید من مشغولم رفت سر دخل پولها را ورداشت
سیگار هم ورداشت امد دم در بیرون نگاه کر د رفت  من رد شدنشودیدم فقط.
پیش خودم گفتم جوان هست ولش کن نوش جانش.
فلانی امد مغازه شیر بخره با اینکه بازنشسته هست و مومن  و مسجدی
تا فهمید گفت ای بابا چی چی را ولش اون عادت میکنه هر روز خدا
میاد دخلتو میزنه انقدر گفت منم خر شدم زنگ زدم 110 بعد 20 دقیقه
یک اکیپ سه نفره امدند دوربین را بازبینی کردند عکس گرفتن رفتند.
دوباره یک اکیپ دیگه اومدن انها هم سئوال جوابی کردند و دوربین را دیدند
رفتند ساعت 11 زنگ زدند بیا کلانتری. . گفتم من مغازه ام نمیتونم گفتند
نه باید بیایی طرف را گرفیتم . گفتم اقا من شکایتی ندارم
گفتند باید بیایی!!!
همسرم گذاشتم مغازه رفتم کلانتری . چند تا برگه را امضاء کردم چند برگ
دادند گفتند از اینها و از کارت ملی وشناسنامه ات کپی بگیر. رفتم 5500 دادم
کپی  ، پرونده را نوشتن گفتند باید برید دادگاه . گفتم اقا من شکایتی ندارم
گفتند به دادستانی اطلاع داده شده باید برید.
تاکسی تلفنی گرفتند 2500 دادم کزایه با یک درچه دار  و یک سرباز رفتیم
دادگاه تا ساعت 2/5ما را الاف کردند بالاخره نوبتمان شد. رفتیم داخل15 تومان
هم پول تمبر دادم دادستان پرسید
چرا دزدی کردی ؟؟
جوان گفت اشتباه کردم حاج اقا من دزد نیستم من خودم لیسانس دارم پدرم
کارگرهست سه ماه تولیدی تعطیل شده بیکار هست 4 ماه هم حقوق طلبکار
هست بهش نمیدن بی پول بودم میخواستم سیگار بخرم دیدم این مغازه بازه 
 رفتم دوازده تومان  تومان پول خرد و یک بسته سیگار ورداشتم.
حقیقتا من خیلی ناراحت شدم گفتم حاج اقا من شکایتی ندارم گفت
بشین حرف نزن.
گفتم اقا من شکایتی ندارم در ضمن 15 هزار تومان هم پول تمبر داده بودم
از پول دزدیده شده دیدم بیشتر میشه خرج دادگاه.
گفتم حاج اقا میدونی چرا شکایتی ندارم.
گفت چرا گفتم این جوان بیست تومان ورداشته تا الان نزدیک 25 هزار تومن پاسگاه    دادگاه خرجم شده 
  میترسم  بگید 200 تومان بریز به حساب داده اون مامورهای هم که امدن این
ماه حقوقشونو من باید بدم . من شکایتی ندارم . گفت بشین صدات
هم بالا نبر . منم بلند شدم امدم بیرون دادکشیدم اقا من شکایتی ندارم
مال مال منه ولم کنید.
گفتم کربلایی این بگیر ببندها همش برای دوشیدن هست بنده خدا.
اینها را بهانه میکنن که از مردم وثیقه بگیرن بریزن به حساباشون.

خدا رحم  کند بما ملت. با این مدیریت ها و بی قانونیها به اسم قانون....

 

 



موضوع : | بازدید : 6 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 23 مرداد 1397 | 11:28 | نویسنده : پویا

 

کناهان کبیره و بلاهای اسمانی؟؟!!
 
1- ظلم
2- دروغگویی
3- زنا
4-لواط
5-دزدی

وقتی در یک جامعه عوام مرتکب گناه
کبیره بشوند خداوند بخاطر حرمت بزرگان
ان جامعه ، بلا را به تاخیر میندازد.
اما وقتی بزرگان مرتکب معصیت کبیره بشوند
حتما بلای اسمانی نازل خواهد شد.
خدا یا تو را قسم به عزت و جلالت ما را از بلاهای
معصیت بزرگانمان محفوظ و مصون بدار .
خودت گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ
و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مى ‏ورزند به زودى خوار در
دوزخ درمى ‏آيند {غافر60 }
بار الها میخوانیم تورا و پرستش میکنیم تورا
شر کذابان و ظالمان را از سرمان کوتاه بفرما

الهی و ربی من لی غیرک

خدایا بغیر از تو نداریم پناهی

امین یا رب العالمین

 

 



موضوع : | بازدید : 50 | تگ ها :
تاريخ : جمعه 19 مرداد 1397 | 21:53 | نویسنده : پویا



موضوع : | بازدید : 53 | تگ ها :
تاريخ : سه شنبه 16 مرداد 1397 | 0:48 | نویسنده : پویا